.:. شکست .:.

 

به همین سادگی...
نیش خوردۀ خانۀ آخر مار پلۀ یک " فرصت "...
مات شطرنجی که تبانی ای " هیدن" بود...
مارس شدن یک تصمیم "..."، با بد یازی کردن یک جفت شش ناب...
به همین سادگی...
زندگی "بازیست" و یک " هیچ" ...

بداهه/ بی تاریخ

.:. ن .:.

 

دیریست که فراش دلم برگ ریزان قدم هایت را به امید انعام نگاهت، عاشقانه جارو می کشد؛

و صبورانه، داغ مذاب نگاهت را بر صفحۀ دل تاب می آورد...

عجیب حسی ست، شوق تمنای وجودت،

و نیرویی جادوئی؛

که دل را از پس آن دیدارهای گاه گاه ، یارای نلرزیدن اش نیست...   

امروز، رو در روی فردایی مبهم

در حال عبور از دومین نقطۀ عطف دیاگرام زندگی،

ناگزیر از حس خواستن ات، زیر قول "فراموشی اجباری" ات با خود میزنم

و به یادبود حسرت فرصت های سوخته ی "ابراز" ، ساعتها سکوت می کنم...

این روزها من با سلاح سرد منطق،

بی رحمانه  با احساسم در نبردم...

افسوس...

 بداهه / بی تاریخ

 

.:. بداهه .:.

 

 کاش آن دم که تار "دلم" را بر پود " گِلَم"  رج می زدند،

تکه ای از تنم را با " خاک وجود تو " می سرشتند؛

کاش آن روز که "قسمت" را "قسمت" می کردند،

سهم مرا از همۀ بودنم با " بودن تو" می نوشتند؛

ای کاش گناه کفر این قلب یخی را ،

تنها به پای "دوست داشتن تو" می نوشتند...

 بداهه / بی تاریخ

 

.:. تلخ تر از همیشه .:.

 

این روزها ، تلخم
تلخ می‌‌نویسم
تلخ فکر می‌کنم
این روزها
دست برداشته‌ام از توجهِ بی‌ وقفه به حضور آدم ها
پرهیز می‌‌کنم از ثبتِ وجود‌هایی‌ که ماندگاری ندارند
این روزها ، تلخ تر از همیشه
از همه ی آدم‌ها بریده ام...

 

.:. ... .:.

 

  دفن می کنی مـــــرا

 زیر بـــــهمن ســـرد احساساتت

لحظه ای که بــــــــــرای دیـــــگری ،

آب میشود دلـــــت...

.:. یک دو سه .:.

   

      یک

   - مثل هر روز، به ساعت روزمرگی و آشفتگی ذهن با صورتی سرخ از سیلی دست بیرحم روزگار

دغدغه هایش را چرتکه می انداخت و نا امید به دیوار تکیه داده بود...

در این اندیشه بود که ۲۱ام روزی اگر قصۀ این دنیای کثیف به سر رسید و همه چیز تمام شد باید

خوشحال باشد یا ناراحت! اویی که متعلق به نسلی سوخته بود و تابحال تحقق هیچکدام از 

رویاهایش  را جشن نگرفته بود؛ اکنون به این می اندیشید که شاید همه رویاهایش یکجا با هم به

گور می رود و باکش نبود.مدتی بود که بدبیاری دست از سرش بر نمیداشت ولی با اینحال

نمیخواست با تلقین انرژی منفی به خود، روی دادن هرآنچه را که از آن بیم داشت به یکباره در پرده

سینمای زندگی اش به تماشا بنشیند...

    دو

  -نوشتن برایش زندگی بود لیکن این روزها برایش به سان کندن کوه ملال آور و سخت می نمود. از

مصائب و تلخی های گذشته هرچند عبرت آموخته بود اما در گذر روزها از پشت هم و رخ نمودن

ناکامی های سریالی، کماکان دلزده و رنجور می گشت.باری، چاره ای نبود، تحمل می بایدش 

می نمود...  

     سه

   - لعنت به پدیده ای به نام عادت و سرگذشتی به نام خاطره؛

  این روزها سنگ روی دیوار هم مرا به یاد تو می اندازد...

 

.:. ... .:.

 

روزگارا، تو اگر سخت به من می گیری
با خبر باش، که پژمُردنِ من آسان نیست
گرچه دل گیرتر از دیروزم
لیک باور دارم، دل خوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد...

.:. The End .:.

 

کمر بسته ام به خودکشی
بیخیال هم نمی شوم
هم دست اند با من ...
این سیگــــارهای تلخ و آن خاطرات شیرین...

 

 

.:. دو کلام و خورده ای .:.

 

۱.من و ته سیگار و پنجره ای نیمه باز،

مانده ایم که کدامیک برای سقوط مناسبتریم...

 

۲. این قرار آخر است، دیگر بیقرارت نمی شوم...

 

+ من، جای خالی تو، جای همیشگی،

اسپرسو، اینبار تلخ تر و خوشمزه تر از همیشه...

آرومم، هوا عالیه، دو ترکه بی اضافه بار با یه عالم عطر اقاقیا

رگبار میزنه کیف می کنم، فست اند فورگس

گاهی باید در نهایت لطافت، تند و وحشی بود...

 

.:. زیر پوست شهر .:.

 

 دیشب گرسنه بود، دختری که مرد...

سرد و ساکت با چشمانی معصوم و بی گناه ،

 چه آسان به خاک پس دادیمش...

 و دردناکتر از مرگ او ، قصۀ مادرش ، که برای خریدن قرص نانی تن به خودفروشی داد ، آن هم نه

از روی هوس، از روی اجبار، که دیگر تاب دیدن ناله های دخترک را نداشت...

دیشب از دست رفت...

لبخند معصوم دخترکی بی گناه، شرافت زنی که تا آن لحظه در برابر دستهای آلودۀ آدمکهای هوسران 

ایستادگی کرده بود و انسانیتی که من و تو  و  ما هر روز هزاران بار شعارش می دهیم...

راستی، شنیدم همسایه اش مکه رفته بود و آن شب ولیمه می داد...

زیارتش قبول...!   

       بعدش نوشت:

 + اینجا سرزمین واژگان واژگون است، جایی که گنج جنگ می شود، درمان نامرد و قه قه هق هق...

  اما دزد همان دزد است و درد همان درد...

 + بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود، بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود...

   ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم، ما به هم بد کردیم، بد گفتیم، ما حقیقتها را

   زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم، سر هر حادثه ای حرفی از پول زدیم، از شما

   می پرسم: ما که را گول زدیم...؟

 + ...

 

.:. آری، اینچنین بود برادر .:.

 

  مرا تنگ گرفته در آغوش، سایه سنگین تردید و بدبینی...

همسنگ قتل عام روزهایم و به تماشا نشستن افول " انسانیت "  از پشت دریچه سیاه رنگ اعتماد ،

هم وزن آوای گوشخراش سمفونی "تزویر" ، به انتظار پایان سناریوی سکوت و سرزنش نشسته ام...

ملودرامی شاعرانه که روزی برای رسیدن به آنسوی دریای حقیقت به امید فتح " اسکار " زندگی ،

بادبانهای کشتی احساسم را به افتخارش بالا کشیدم...

افسوس...

 آری ، اینچنین بود برادر...

... 

 

.:. از متن یک فاجعه .:.

 

   از عمق یک فاصله با نقطه چینی از سکوت در دیاری با آدمکهای عاری از انسانیت و عاطفه ،

روزها در گذرند و  من کماکان مات و مبهوت نظاره گر  فاجعه ای هستم که هر روز بیشتر و بیشتر

" سادگی " هایم را به لجنزار " بی اعتمادی " فرو می برد ،

در دنیای سخیف این آدمک های پست ، دو رویی و ریا بازیگر نقش اصلی تئاتر تراژیک زندگی

سگی شان و عقده و حسرت تلنبار شده از روزگار " چوپانی " تا ابد گریبانگیر روح لجنمال شان است.

باری ، باشد که خداوندگار عالم به این نوادر تاریخ بشریت جنبه ای بینهایت و درکی بی حد، قبل از

رساندنشان از شبانی و غارنشینی به دوران تجدد و مدرنیته عطا فرماید...آمین...

  بعدش نوشت:

  + با ما گفته بودند: آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت لیکن بخاطر آن عقوبتی جانفرسای

  را تحمل می بایدتان کرد...

  باری، عقویت جانفرسای را چندان تاب آوردیم که کلام مقدسمان از خاطر گریخت... (شاملو)

                                    ( So Thanks to My Dear friend : Kaveh Azadi )

 

...Let me do that                         

 

حجم بغضی که این روزها گلویم را می فشرد از جنس کلمه نیست...

سکوتی مرگبار که از حاصل عشقبازی دستانم با کاغذ و قلم تصویری مبهم از جنون و درماندگی ام را به

رخم می کشد. انگار که انگشت سبابه ای به سوی من قصه ام را در گوش دیگری نجوا می کند و  او 

نیز پوزخندی بر لب دارد

سادگی ام را گاهی اوقات زیادی به رخم می کشی...

اصلاح می کنم حماقتم را...

خستگی مفرطی در خونم جریان دارد

سراپایم را در برگرفته این خفت و یاس

باشد که سردی دستانم اپیدمی شود...

از کنج این اتاق سرد و یخ زده،زیر بارش سهمگین سکوت یادت را برای همیشه از خاطر بردم

قلب را تهی از نفرت و برایت بهترین ها را آرزو کردم چرا که نه تو به حرمت خاطرات رنگی سزاوار 

نکوهشی و نه من سزاوار تلاطمی بیش از این...

  بعدش نوشت:

 + بعضی ها تمام باورهای آدم را می دزدند و همه ارزشها و ضد ارزشهای انسان را زیر سوال می برند

 انگار نقطه عطف زندگی آدمند. انسان را می برند و می برند تا به نقطه صفر می رسانند.

 می برند جایی شبیه سرخط ، حس صفر شدن حس خوبی نیست... 

+تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه ، صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه 

 تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره ، یکی انگار توی سینم گل یاس داره می کاره

 بی تو قلب جهنم هم مث خونه واسم سرده ، با اون حالی که تو رفتی محاله بازی برگرده...     

+ Maybe something is still left there for me

.:. تنهایی .:.

 

مـــن اکـنـــون گـــم شـــده ام

در حـــیاط تنـــهایـی خــــویـــش

خانه ای که پنجره هایش به اندازه ی دیدن توست

و پله هایش موزون با ظرافت قدم هایت

و در آن مــــوســـیـقــی اســـت

که نا خودآگاه همراه آن می گویی

تنها گل های زرد است که می رویند

و درختانــــــی که از دیــوار بالا آمــده اند

و تو را در میان کوچه های خیس می جویند

تمام آرزوهای دلم را به یکباره به دست باد دادم

        بعدش نوشت:

  + آه از این دل از این جام امید ، عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

    چنگ شد در دست هر بیگانه ای ، ای دریغا کس به آوازش نخواند...

 

.:. اعتراف تلخ .:.

 

ساده بودم، صاف و زلال مثل اشک چشم، غافل از نیرنگ های روزگار...

تجربه میکنم، میبینم،میشنوم، میفهمم، درس میگیرم، درس عبرت!

نمیدونم، گاهی امیدوار گاهی نا امید، پرم از خالی و لبریز از حس تنهایی...

نشونه ها رو گاهی با قلبم حس میکنم، مثل یه فیلم اتفاقات قلاش بک میخوره تو ذهنم...

درست تو لحظۀ رستگاری، دلم لرزید، قلبم شکست، همه زحماتم به باد رفت...

 بعدش نوشت:

+ این روزا ظاهرا خواننده ندارم، اینجام سرده سرده ولی آرامش داره...

+ منو درگیر خودت کن، نذار کاشته هام با باد سرد و سیاه بسوزه، خودت هوامو داشته باش فقط خودت

میدونی ته قلبم چی میگذره...

+ یه دنیا حرفم و محکوم به سکوت، درگیر شاید یه نوع هبوط...

+ نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نخواهد برد، فقط امروز را از شادی تهی میکند،

  شاد باش، شادی بدترین انتقامیست که میشود از دنیا گرفت...

 

.:. هفت گانه .:.

 

   ۱. من، سرد، سویشرت مشکیه، واگن آخری، بلوتوث چشات روشن...

   ۲. زندگی، تلخ، کاکائو ۸۰٪، بوی موندۀ ۲۱۲، چمدون خاطراتت گم شد...

   ۳. کلوزآپ تو، سر درد، نسکافه داغ، بلیط تک سفره، مسافرین محترم، آخر خط...

   ۴. پلی کن، سرتو بالا بگیر من تحملم کمه، یه نیمه یه رویا، بستنی یخی...

   ۵. دست تو دست، کاش زمان واسته، پیاده روی خلوت، آب معدنی خنک...

   ۶. کن یو اسپیک مثل آدمیزاد؟، تحمل میکنم، سخته ولی...

   ۷. ... مشکیه، ماوخیم وروت نم، یدب یلیخ...

 

    بعدش نوشت:

  + میاری بالا رو همۀ خاطرات دیروز، دل کی سنگیه؟

  + ...

  + ..

  + .

 

.:. اثیری .:.

 

    سر بگذار بر دردٍ بازوانٍ من...

    دستٍ نگاهم را بگیر،

    مرا دچارٍ حادثه ای کن که با عشق نسبت دارد،

    من...

    عجیب از روزگار رنجیده ام...

 

 

.:. در امتداد فردا... .:.

 

        بی حس میشوم...

  نه حسرت دیروز نه غم فردا، درد هیچکدام را حس نمیکنم، فقط فکر میکنم...

  چشمانم خیره به سیاهی، در دلم غوغای تردید و سکوت

  به رهایی می اندیشم،

  به  آن کلانشهر

  به زندگی

  به...

  فردا آرزویی در خود دارد

  هنوز هم صبر می کنم...

  آینده از آن من است، میروم تا...

  تا روزی که آرام، تحقق ایده آل هایم را روی صندلی چوبی کنار شومینه به نظاره بنشینم...

 

.:. Emotionless .:.

 

    مدتیه همه چی عوض شده، خیابونا، درختا، پیاده روها، حتی نگاه عابرا...

مدتیه بوی سنگک تازه دیگه بینیمو قلقلک نمیده و نمیبردم با خودش به اون وقتا، مدتیه بوی نم خاک

هیچ خاطره ای رو برام زنده نمیکنه...

مدتیه دیگه کل کل گنجشکا، اول صبح رو نرو نیس، اصلا انگار صدایی نیست، خلاء محض...

حتی مدتیه پشت در خونه قجری، بغل خیاطی دیگه کسی نمیشینه...

 مدتیه...

مدتیه منم و یه سایه، بی دریغ، بی هیچ حرف اضافه...

مدتیه منم و یه آیه، صاف و ساده...

الله و لا اله الا هوالحی و القیوم...

 بعدش نوشت:

+  لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان...

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را

می‌خواهى یا نه. ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى. می‌توانى دوستم داشته باشى

همین گونه که هستم، و من هم. می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم. چرا که ما

هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست...

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد...               (گاندی)

 

.:. از روی دلتنگی... .:.

 

      عـلائم خوبی تو خودم میبـینم، احتمالا دارم برمیگردم به حالت عادی، ولی زیاد طول نمیکشه

که همه فکرم یهو عوض میشه و بازم میزنم تو خاکی. میدونی، فکر مینم هنوز خیلی زوده واسه 

عادت کردن  و برگشتن به روال عادی، حداقل در مورد خودم حتم دارم که زوده...

تمام حواسمو متمرکز میکنم، چشامو میبندم و یه لحظه با خودم فکر میکنم.یه چیزی تو دلم فرو میریزه

چشامو وا میکنم و به یه جا خیره میشم.چرا؟ از خودم میپرسم ولی این روزا جواب قانع کننده ای برای

هیچ کدوم از چراهام پیدا نمیکنم....

خیلی زود نا امید میشم، از فرداهایی که بالاخره از راه میرسه و با خودش هزارتا دغدغه جدید میاره...

از زندگی، از آینده مبهمی که نمیتونه تکیه گاه مطمئنی باشه برای ایده آل هایی که توی ذهنم دیزاین

کردم.یه جورایی به زندگی دچارم و به بیخیالی محکوم.صبرم شده صبر ایوب و دلخوشیم یه کاکتوس

کوچولو، که گاهی ساعتها بهش خیره میمونم...

دنیای این روزای منم یه جورایی همقد تن پوشم شده، محدود شده به چنتا چیز ناقابل...

محکوم شده به کشتن دقایق و ساعتها، به تلف شدن عمر، به یه نیم نگاه...

امروز منم و من، دوس دارم آرامش داشته باشم، افسرده نیستم به جاش یه دنیا انگیزه ام برای ارتقای

موقعیتم، ولی حیف که دست و پام بسته...

  بعدش نوشت:

  + بالاخره روزی، این ابر های سیاه را لکه به لکه پس خواهم زد،

     تا بدانم و بدانی که پایان شب سیه، سپید است...

  + کاش، حیف، افسوس...  خوراک این روزای یه ذهن به بن بست خورده...

  + خدایا به امید تو ...

  + ناتینگ الس...

 

 

.:. مالیخولیـــــــا .:.

 

   نمیدونم بخندم یا افسوس بخورم، موندم با خودم و یه دنیا فاصله از ایده آل هایی که...

میبینم، گاهی گله میکنم ولی بازم سکوت میکنم...

نمیدونم واسه چی باید سکوت کنم، یعنی میدونم ولی کاملا قانع نشدم ولی خوب که فکر میکنم و

بهش دقیق میشم میبینم تو گذر از دل این جاده ناهموار، سخت گرفتن مساوی با شکنجه شدن روح

و جسم هردوتا با همه...

پس فقط نگاه میکنم، حتی به درست و غلطش هم دیگه فکر نمیکنم، گاهی هم میخندم، نمیدونم...

شاید یه روزی بعدها...

آره؟

نـه، امکان نداره...

  بعدش نوشت:

  + مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست...

    جرم این است...

    جرم این است...

  + زندگی از یه دوره ای خیلی سخت میشه، تازه فهمیدم چرا اکثر آدما از ۲۵-۲۴ به بعد انقد شکسته

     میشن، بعضیام زودتر... چه بد ... مسخرس... چرا؟... 

  + تطبیق پذیری با محیط اطراف...

     یه هنره، نمیدونستم، دارم جدی بهش فکر میکنم و همزمان براش تلاش میکنم...

  +  واکسن بی عاری رو از کجا باید پیدا کنم؟میخوام یه مدت بی حس باشم...

  +  آیا زیاد حرف زدم؟شما بگین...

  + ...

 

.:. صبح .:.

 

              "صبح" ، ماجرای ساده ایست...

              گنجشکها بیخود شلوغش میکنند، که به خداوند اعتماد کنید...

 

بعدش نوشت:

+ دیر کردم، دیر کردی، دیر کرد...  چه کنیم با زیان این همه دیرکرد؟

+ ... ناتینگ الس ...

.:. 90 .:.

 

       از گذر روزها و سینه ساییدن به سمبادۀ تجارب جدید تا غم پنهون سادگی و ازخودگذشتگی

    محض، رسیده ام به دنیای جدیدی از تفکر و تجربه...

    حس انزجار از پراکندگی عقاید و بی نظمی سلیقه ها، چشم بستن به روی کج مزاجی ها و

    ندیدن زخم های کهنۀ بی علاج... تب میکنم...

   تب ۴۰ سلسیوس دیدن و گذشتن و شکستن از خلاء انسانیت رو هیچ مسکنی تو دنیا مرهم

   نیست...

   زمزمۀ عقاید فانتزی توی ذهن و مارپلۀ احساس و منطق...

   مرور خاطرات رنگ باختۀ گذشته و سعی در سردرآوردن از بازی تقدیر...

   ناخنک زدن به سناریوی "بی پولی" و حفظ دیالوگ های قهوه ای و ریشخند به حس خلاق سناریست

   صحبت از ایده آل هایی که با دنیای سخیف آدمکهای آنرمال یه کهکشان فاصله داره...

   ...

   شاید تنها فرمت کردن مموری ذهن از تمام بودن ها و نبودن ها و خاطرات سردرگم راه حلی برای

 تسکین دردی باشه که حالا دیگه نخ نما شده اما عمقش بیشتر و بیشتر... 

       بعدش نوشت:

  + نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر،

     فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای، بی آنکه نباشی...

  + سوختن زیر آفتاب خاستگاه تمدن و سریر کوروش به دیدن دوبارۀ اون همه عظمت می ارزید...

  + امروز چه دلتنگم، خاکستری ام انگار ، هم خاطرۀ زنبق یک لحظه پس از رگبار

  + دو سه ماه نیستم، اما با آفتاب "تیر" برمیگردم، بهتر و قوی تر از قبل...

  + ... 

  + هر نظر معادل  ۱۰۰۰کیلوکالری انرژی برای بازگشت...

 

.:. سرکوب .:.

 

دیشب یهو دلم کودتا کرد !

تو رو میخواست لامصب...

دورۀ دموکراسی گذشته، سرکوبش کردم...

بعدش نوشت:

+ چهارشنبه سوری هورا...!

 +هر نظر معادل ۱ ترقه

.:. ... .:.

 

                      شاید اصلا دیگه یادت بره که مثل قدیم جون منی

                                         ولی یادت نره خوشبختی الانتو مدیون منی...

 

 

.:. به رنگ واقعیت... .:.

 

خدايا... ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ؟
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ توام ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟

 

 

 بعدش نوشت:

+ وای بر ما...

+ دلم از دست خداهم می گیرد، به وقت لغزش یک تصویر بارانی...
   به چشم خیره ای بر راه، در پس هر کوچه ای دردی، خدا انگار خفته است اینجا...

+ باور می کنم...
   وقتی که دره های درد بر پیشانیم تنها چند خط ساده است...
    باور می کنم که آینه ها نیز دروغ می گویند...

+ من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید
   نیمه شب اون غنچۀ نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید...

+ هرکسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار
   دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار...

      اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر      و گرنه بازی واژه نمی بازم من کافر

     صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن   به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل آهن

+ با همۀ این حرفا، مقصر اصلی همۀ اونایی هستن که کاری از دستشون برمیاد و انجام نمیدن...

   کسایی که نصف خرج سفر اروپای عیدشون میتونه زندگی صدها آدم بی گناه و تهیدست رو از این رو

   به اون رو کنه...اما ... افسوس...

+ هر نظر معادل یک افسوس...

 

.:. ...in my memory .:.

 

                    حرفهای ما هنوز ناتمام...
                        تا نگاه میکنی،
                            وقت رفتن است
                               باز هم همان حكايت هميشگی...

                                پیش از آنکه با خبر شوی،
                                   لحظه عزيمت تو ناگزيز میشود
                                      ای...
                                          ای دریغ و حسرت همیشگی...
                                           
     ناگهان چقدر زود، دیر میشود...

 

 

.:. ... .:.

 

با خواب هایم قهر کرده ای...

آخرین بار که دیدمت

چمدان خاطره هايت را

با لبخندی تلخ

بستی و رفتی...

سهمم را از تو نخواستم

اما یادت باشد

امید های مرا

بدون آنکه از من بپرسی

با خود بردی...

 

.:. شکستنی، با احتیاط خوانده شود .:.

 

                                 بگذار گفته باشم پیش از آنکه آخرین نفس را برآورم...

                                  که من هیچ گاه با نداشتن تو کنار نخواهم آمد...

                                   حتی اگر روزی به تو گفتم هم، تو باور نکن...

 

   بعدش نوشت:

 + سیمرغ بهترین فیلم : "جرم" ساختۀ مسعود کیمیایی

 + بهترین فیلمنامه و کارگردانی: اصغر فرهادی برای "جدایی نادر از سیمین"

 + بهترین بازیگر نقش اول مرد: مهدی هاشمی برای "آلزایمر"

 + نقش مکمل مرد: شهاب حسینی برای"جدایی نادر از سیمین" و حامد بهداد برای "جرم"

 + بهترین بازیگر نقش اول زن: ویشکا آسایش برای "ورود آقایان ممنوع"

 + نقش مکمل زن: مهناز افشار برای "سعادت آباد" و  ساره بیات برای "جدایی نادر از سیمین"

 + جونم اصغر فرهادی جونم جدایی نادر...

 

.:. زندگی کن،یا به عبارتی بزی... .:.

 

    اگه شد یه روز فقط یه روز واسه خودت زندگی کنی و خودت باشی، اون روز رو از صفحۀ تقویم بکن

و قاب کن و بزن به دیوار و روش بنویس:

امروز من بی توجه به قضاوت دیگران در مورد رفتارم "زندگی" کردم...

واسه هر عکس العملی که تو شرایط مختلف ازم سر زد به چیزی متهم نشدم یا اگه شدم بی توجه

به حرف وحدیث خاله زنک های ... (بیییب) مصداق بارز یه گوش در و یه گوش دروازه بودم...

 بعدش نوشت:

 + پس فردا ۱۴ فوریه س؟ پس هپی ولنتاین!

 + حالا چیه این ولنتاین که از نون شب واسه ملت مهم تره خدا داند!

 + داشتن اعتماد به نفس خیلی خوبه ولی زیادیش باعث میشه بعضیا رو دل کنن، جان من فقط 

  معرفی وبو بخون:   اینجا 

 + ههههه، خدایا شکرت واسه نعمتهایی که دادی و بیخودی دارن حروم میشن!!!

 + Green Facebook February 14