.:. کافه آبان .:.
سر می کنم با این سینوزیت لعنتی و سرفه های گاه گاه
پایین می روم آرام از پله های دادگاه
تمام شد، خلاص شدم از شر این نگاه ها
قدم زنان می روم تا سر چهار راه
نم نم باران پاییزی روی صورتم و آوار خاطرات آن سالها
بگذار خیس خیس شوم، بی نیازم از پناهگاه
می گذرم از کنار "کافه آبان"، تلخ و تنها
به طعم قهوه ترک های معروف و وعده های گه گاه
ظاهرا ساکتم و معلق در برهوت یک خلا
صدایی آشنا در پس ذهنم ارام می کند نجوا :
"چه بلا تکلیفم، وسط این بحران
تو کجایی بانو، تو کجایی الآن؟
من دچار آسمم، این هوا آلوده ست
تو اگه برگردی، ماسک اکسیژن هست
این هوا آلوده ست، حتی تو شعر کوئن
تو کجایی الآن، منبع اکسیژن
زندگی یادم نیست، از همه می ترسم
یه هیولا اینجاست، خاطرات مبهم... "__(رضا یزدانی)__
بداهه / بی تاریخ
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من