.:. کافه آبان .:.

 

سر می کنم با این سینوزیت لعنتی و سرفه های گاه گاه
پایین می روم آرام از پله های دادگاه
تمام شد، خلاص شدم از شر این نگاه ها
قدم زنان می روم تا سر چهار راه
نم نم باران پاییزی روی صورتم و آوار خاطرات آن سالها
بگذار خیس خیس شوم، بی نیازم از پناهگاه
می گذرم از کنار "کافه آبان"، تلخ و تنها
به طعم قهوه ترک های معروف و وعده های گه گاه
ظاهرا ساکتم و معلق در برهوت یک خلا
صدایی آشنا در پس ذهنم ارام می کن
د نجوا :
"چه بلا تکلیفم، وسط این بحران
تو کجایی بانو، تو کجایی الآن؟
من دچار آسمم، این هوا آلوده ست
تو اگه برگردی، ماسک اکسیژن هست
این هوا آلوده ست، حتی تو شعر کوئن
تو کجایی الآن، منبع اکسیژن
زندگی یادم نیست، از همه می ترسم
یه هیولا اینجاست، خاطرات مبهم... "__(رضا یزدانی)__

بداهه / بی تاریخ


 

.:. اینک زیر نور افکن ... .:.

 

در میان انجماد سرد روزهای تکراری؛

در کنار چهزۀ بی تفاوت صورتکهای افسرده؛

اینجا، ساعت به وقت "همدلی" مدتهاست که به خواب زمستانی رفته است...

مائیم و رنج تحمل ثانیه های هم قطار بودن؛

و حس انزجار از بودن در جغرافیایی شوم به ابعاد ۲ در ۱۰

و خدایی که به بلندای تاریخ "بودن" ، سرد و خاموش شاهد تمام قد افول ارزش هاست؛

تردید می کنم "بودن" را

و حسی نا آشنا، سلول های بدخیم افکارم را به چالش می کشد؛

 انسانیت، سکوت ، صبر ، احترام...

جرم اینست...

افسوس...

 بداهه / بی تاریخ