.:. سقوط .:.
چقدر نگاه های این بشر سطحی و کور کورانه است.
آنچه که از باغ می بینند گل های رنگارنگ است و زمین آراسته به سبزه
و نه بذری که مدتها انتظار کشیده تا زیباییش چشمان آنها را خیره کند.
باران را به واسطه ی قطراتی که روی چتر هایمان می نشیند می شناسیم
و نه اینکه این قطرات اشک های دلی جدا مانده از آسمان است...
چقدر تلخ است که واژه ی انسانیت را به دوش می کشیم بی آنکه سایه ای از سر انسانیت بر سر این کره ی خاکی بیندازیم...
و این بزرگترین افسوسی است که می توان به حال بشری خورد که به طمع قدرت پا بر شانه های انسانیت گذارده و به خیال خامش نردبان ترقی را طی میکند.
آزادی ؛ عدالت؛صداقت و صدها نام دیگر...
این ها واژه هایی هستند که روزگاری بزرگ مردان تاریخ آنها را به ما آموختند.
اما دو صد افسوس اکنون جز آنکه این واژگان در لابه لای ورق پاره های کاهی روزگار خاک بخورند جای دیگری نمی توان نشانی از آنها یافت...




من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من