ساده بودم، صاف و زلال مثل اشک چشم، غافل از نیرنگ های روزگار...

تجربه میکنم، میبینم،میشنوم، میفهمم، درس میگیرم، درس عبرت!

نمیدونم، گاهی امیدوار گاهی نا امید، پرم از خالی و لبریز از حس تنهایی...

نشونه ها رو گاهی با قلبم حس میکنم، مثل یه فیلم اتفاقات قلاش بک میخوره تو ذهنم...

درست تو لحظۀ رستگاری، دلم لرزید، قلبم شکست، همه زحماتم به باد رفت...

 بعدش نوشت:

+ این روزا ظاهرا خواننده ندارم، اینجام سرده سرده ولی آرامش داره...

+ منو درگیر خودت کن، نذار کاشته هام با باد سرد و سیاه بسوزه، خودت هوامو داشته باش فقط خودت

میدونی ته قلبم چی میگذره...

+ یه دنیا حرفم و محکوم به سکوت، درگیر شاید یه نوع هبوط...

+ نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نخواهد برد، فقط امروز را از شادی تهی میکند،

  شاد باش، شادی بدترین انتقامیست که میشود از دنیا گرفت...