...Let me do that
حجم بغضی که این روزها گلویم را می فشرد از جنس کلمه نیست...
سکوتی مرگبار که از حاصل عشقبازی دستانم با کاغذ و قلم تصویری مبهم از جنون و درماندگی ام را به
رخم می کشد. انگار که انگشت سبابه ای به سوی من قصه ام را در گوش دیگری نجوا می کند و او
نیز پوزخندی بر لب دارد
سادگی ام را گاهی اوقات زیادی به رخم می کشی...
اصلاح می کنم حماقتم را...
خستگی مفرطی در خونم جریان دارد
سراپایم را در برگرفته این خفت و یاس
باشد که سردی دستانم اپیدمی شود...
از کنج این اتاق سرد و یخ زده،زیر بارش سهمگین سکوت یادت را برای همیشه از خاطر بردم
قلب را تهی از نفرت و برایت بهترین ها را آرزو کردم چرا که نه تو به حرمت خاطرات رنگی سزاوار
نکوهشی و نه من سزاوار تلاطمی بیش از این...
بعدش نوشت:
+ بعضی ها تمام باورهای آدم را می دزدند و همه ارزشها و ضد ارزشهای انسان را زیر سوال می برند
انگار نقطه عطف زندگی آدمند. انسان را می برند و می برند تا به نقطه صفر می رسانند.
می برند جایی شبیه سرخط ، حس صفر شدن حس خوبی نیست...
+تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه ، صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره ، یکی انگار توی سینم گل یاس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم مث خونه واسم سرده ، با اون حالی که تو رفتی محاله بازی برگرده...
+ Maybe something is still left there for me
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من