.:. Humans .:.
از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند…
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند، زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند...
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند...
دکتر علی شریعتی
از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند…
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند، زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند...
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند...
دکتر علی شریعتی
مث نویز موبایل رو نروه که نکنه یهو ساکت شه و کسی بهش بربخوره...
ته تهش میشه یکی مث همه...بسه یکی به این حالی کنه که بســـــــه...
کاش میشد آدم یه نویز گیر وصل کنه به خودش و بره تو کما و هیچی نبینه که نکنه یهویی روحش
بره قاطی فاطی و عاطی و پانی و مانی و شهین و مهین و بشه خال زنکی که بیا و ببین...
تا دیروز باید واسه نشکستن روزه سکوتش هی چپ و راس کفاره میداد و ژست آربیگولی به خودش
میگرفت که شاید بتونه خودشو گول بزنه. نه اینجورام که میگن نیس...
باید زد بیرون، نه اصلا رفت بالا...بالای بالا با دوتا بال...نه اصن بالم دست و پاگیره اونم نمیخواد...
فکر رویای چادر سر کوه و لپ تاپی که وصله به وایرلس چقد خوبه. به این میگن توهم اونم از نوع
تیوبلس! حتما بعدشم باید دوره افتاد و آکاردئون دس گرفت و زد تو خط ویگن تو پاساژ ماساژا...
خوبه خیلی هم خوبه...اصولا هر کاری که باعث بشه بغض آدم خالی بشه معرکه س...
اینجوری شاید زنگ صدای سازت دلی رو بلرزونه، چشمی رو تر کنه، غمی رو از بین ببره که این عین
خوشبختیه... درست عین فکر زدن یه قهوه خونه سنتی دو نبش مشتی اونم کجا، وسط نایتز بریج
بغل دست هرودز تو قلب لندن...چه اشکالی داره تموم آدمای معروف دنیا که میان از هرودز لباس و
جواهر بخرن یه دو سیخ جیگر یا این ماه رمضونی یه حلیم دبش ایرونی با روغن حیوونی مشتی با
بلغور سرکونی یا یه کاسه فرنی بزنن به بدن تا معده شون حال بیاد؟ اشکالی داره؟نداره...
یه کاسه آش قمری مشتی یا یه دیزی سنگی تپل که همچین سیستم بادیشونو تصفیه کنه و
فرش فرش بشن مث روزی که از ننه شون زاییده شدن...اشکالی داره؟نداره خوب...
اینا همه ش خوبه، کلا همه چی خوبه، هوا خوبه زمین خوبه جنگل خوبه کوه و دریا و تله کابینم
خوبه...
بعدش نوشت:
- خلسه میدونی یعنی چی؟میگن حال پریشون عارف زاهد صوفی دیر نشین...یه همچین مکانی
مام الان اونجاییم جاتون خالی...
- میگن خیام شیش دونگ مست بوده شعر میگفته و هی مسئله ریاضی حل میکرده.هی انتگرال
هی مشتق هی...چه میکرده این خیام نیشابوری!
- سخن کوتاه باید...
...
..
.
junky days
...
..
I'm here but I can still feel you
Sometimes I’m blind but I see you
You're here but so far away
I can’t explain my position or the condition that I’m in
هیچی نداشت جز شرافت...
یه روز به تنگ اومد، شرافتش که اصل بود رو فروخت و پولدار شد.
حالا همه چیز داشت جز شرافت...
یه روز دلش واسه شرافتش تنگ شد،پشیمون شد،همه چیزش رو فروخت کلی هم قرض کرد و
باهاش کلی شرافت خرید.شرافت یه برج ساز کم توجه، یه دختر ساده سیر از دنیا، یه کارمند
زیر بار قرض و بدهی و ...
حالا هیچی نداشت جز یه مشت شرافت بازار مشترک که هیچکدوم مال خودش نبود...
یه روز از سردی دنیا خسته شد، شرافت ها رو آتیش زد و گرم شد.
حالا دیگه نه پول داشت نه شرافت...
بعدش نوشت:
- آدم از اسب ییفته ولی از اصل نیفته...
از آدمایی که گاهی یادشون میره کی و چی بودن و هستن بدم میاد...
- این روزا همه به هم دروغ میگن.مردم زده شدن از این وضع...
دند همه اونایی که صبح یه روز بهاری خوشی زد زیر دلشون و رفتن یه آری لعنتی انداختن تو
صندوق نرم...خود کرده را تدبیر نیست...
- جالبه انسانیت و شرافت آدما مث شوروی سابق در حال فروپاشیه ولی کک هیشکی نمیگزه...
Any idea is equal to 1 hope to freedom

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من
من خودم بودم و یك حس غریب كه به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی كه صداقت می كاشت گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افكار پلید
من به دنبال نگاهی بودم كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم كه چه جرمی دارد دستهایی كه تهی است
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری كه به گلخانه نرست
روزگاریست غریب تازگی می گویند
كه چه عیبی دارد
كه سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود ...
Rage Khab
The new Album Of Mohsen Yeganeh HOT
Any idea is equal to 1 Tnx to Mohsen

و همچنان میرانم، با دغدغه هایی سرخ رنگ میان امواج خاکستری دریای پریشان افکارم...
و همچنان خواهم گفت از جبر روزگاری که بی محابا و بی درنگ به سوی مرگ انسانیت می تازد...
و این جام تلخ زندگی را پیوسته می نوشم و دل خوشم به تحقق آرمان های بزرگی که در گوشه ای
از این دنیا در انباری تاریک ذهنم سودای " فریاد شدن " در سر دارد...
امروز چه دل تنگم، خاکستری ام انگار هم خاطرۀ زنبق، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دل تنگم، از جنس تکاپوی مصنوعی فواره بر حاشیۀ تکرار...
بی حوصله بی رویا دریاچۀ اندوهم تکفین جلگه و جنگل، سوگواری کوهم
امروز چه دل تنگم...
زندگی تراژدی است برای آنکه احساس میکند و کمدی است برای آنکه می اندیشد
ندائی از عمق وجودم مرا بی امان ندا می دهد كه : نشنو، به هیچ آوازی
گوش نده...از میانِ بی شمار رنگهای فریبنده ی این دنیا چشم به هیچ
رنگی جز آسمانِ پاك و آبی ندوز...جهان برایم دیگر هیچ ندارد و من
بی نیاز شده ام....
اما نه از روی بی نیازی ، كه از روی نداشتن و نخواستن.
زندگی ، كوچكتر از آنست كه مرا برنجاند و زشت تر از آنكه
دلم بلرزد.هستی ، تهی تر از آنست كه بدست آوردنش مرا زبون سازد و
من تهیدست تر از آنكه از دست دادنش مرا بترساند.
در خاكِ پر بركت درد ریشه بسته ام و با انتظار قد كشیده ام...
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
(فریدون مشیری)
پسرک خسته از دنیا و آدم هاش، غمگین و دلزده از زندگی چشماشو بست و پیش خدا گله کرد.گفت و گفت
از دردی که توی دلش فریاد میزنه و از سوالایی که توی ذهنش تلنبار شده و جوابی براشون پیدا نمی کنه.
میخواست بدونه، راجع به خیلی چیزا و هرچی بیشتر می فهمید عطشش به دونستن بیشتر میشد.اینقدر
نالید و گفت تا خسته شد و ناگهان به خواب رفت...
خودشو توی یه باغ بزرگ و درندشت وسط ردیف درختای بلند و قطور کنار گلای رنگارنگ و حوضچه
آبی و تاب سفیدی که گوشه باغ خودنمایی میکرد دید.محو تماشای زیبایی باغ بود که ناگهان یه موجود
دوست داشتنی و نورانی آروم به سمتش اومد و دستش رو گرفت و با مهربونی و لبخند بهش خوشامد
گفت.نمی تونست درست چهره ش رو ببینه ولی همین که دستش رو گرفت تونست با تمام وجود بهش
اعتماد کنه و خودشو به اون بسپره.از کنار اون بودن حس خوبی داشت پس یه لحظه هم شک نکرد.
اون بی مقدمه شروع به صحبت کرد.با صدای قشنگ و آرامش بخشی که داشت گفت و گفت و گفت...
از همه چی... انگار مامور این بود که از دغدغه های ذهن پسرک حرف بزنه و دست ذهنش رو بگیره و
با دنیایی آشنا کنه که براش غریب بود و تا حالا ندیده بود.حالا دیگه بیشتر از قبل باهاش احساس راحتی
میکرد و حرفای اون به دلش می نشست...
می گفت وقتی تونستی آدما رو اونجوری که خودشون هستن دوست داشته باشی نه صرفا به خاطر اینکه
مث تو فکر میکنن، اون موقع س که زندگی برات معنا پیدا می کنه و ارتباط با دیگران برات آسون میشه.
می گفت عشق حقیقی از آن اوست که خلق کرد و بعد از او تنها کسی میتونه عاشق واقعی باشه که با
تمام وجود بندگی کنه و همه آدما تجلی روح او هستن.پس به دنبال عشق واقعی توی کره خاکی نباش که
عشقای زمینی محصول خودخواهی و تنوع طلبی موجود محدودی به اسم آدمیزاده که دوس داره همه چیز
و همه کس رو اونجوری که خودش میخواد و باب میلشه بدست بیاره و باعث بوجود اومدن عشق های
یه طرفه ای بشه که هر روز که میگذره به پرتگاه و سقوط نزدیکتر و با گذشت زمان تبدیل به کینه و
نفرتی ابدی میشه.این دنیای کوچیک ظرفیت عشق رو نداره و انسان محدود به جسم خاکی فقط ادعای
عاشق بودن داره... "عشق تنها در ذات اوست و در زمین هرچه هست، دوست داشتن است جز عشق
مادر به فرزند " . آدما فقط می تونن " دوست بدارند " و درصد کمی از اونا از خودشون میگذرن تا
دوست داشتن رو تجربه کنن.همه به نام عشق شروع می کنن اما وسط راه کم میارن، اونوقته که تنفر
شعله ور میشه.آدمیزاد اینقدر مغروره که حتی مرگ رو اتفاقی می بینه برای دیگران و نه برای خودش...
اینا رو گفت، آروم و بی صدا دست پسرک رو رها کرد و همونطور که اومده بود رفت...
پسرک از خواب پرید و متعجب از این اتفاق به فکر فرو رفت.مات و مبهوت، خیره به یه گوشه زل زده
بود و هنوزم گیج بود.اینقدر سریع اتفاق افتاده بود که خودشم باورش نمیشد.عرق سردی روی پیشونیش
نشسته بود و به حرفایی که از اون صدای قشنگ و مهربون شنیده بود فکر میکرد.میدونست که باید به
تک تک اون حرفا فکر کنه تا شاید بفهمه که حکمت این اتفاق چی بوده. این میون فقط از یه چیز مطمئن
بود، عرق روی پیشونیش رو با دستش پاک کرد و آروم زیر لب گفت: او یک فرشته بود...

میشینم تو اتاقم و از سکوتی که هست لذت میبرم.دور و برم رو خوب میپام، همه چیز برام
آشناس و با دیدن هرکدوم یاد یه خاطره برام زنده میشه.از تک تک این وسایل و حتی مولکول به
مولکول این اتاق خاطره دارم.حتی اتمسفرش هم برام یادآور لحظاتیه که از نفس کشیدن و بودن
لذت میبردم و یا برعکس احساس خفگی میکردم و... اووووه( نفس عمیق...)
حس عجیبی دارم، شاید قابل توصیف نیست.یه جور نوستالژی توام با دلزدگی از تکرار...
شاید نتونی حس کنی،یعنی یه جور احساس تعلق داشتن به چیزایی که گاهی ازشون دلزده میشی
و با تمام وجود میخوای که شرایط عوض بشه.شاید تو نگاه اول یه جور تناقض به نظر بیاد ولی وقتی
خوب درگیرش میشی میفهمی که این حس میتونه یه پایۀ محکم و اساسی برای رسیدن به ایده آل
هات باشه، یعنی یه جور پیش نیاز یا سکوی پرش به سمت کمال مطلوب...
تو این شرایط آدما عکس العمل های متفاوتی نسبت به اطرافشون دارن که اینم بستگی کامل به
ایدئولوژی و خط فکری ای داره که توی ذهنشون وجود داره.یعنی همون خط مشی ای که باهاش
بزرگ شدن، تربیت شدن و از یه سنی به بعد خواسته یا ناخواسته تبدیل به رفتارشون شده...
بگذریم...
من امشب یه همچین حسی دارم.مهم نیس که چند نفر یا چه کسایی این سطور رو خوندن و یا
میخونن.اگه کسی با حس آمیخته به این خطوط همذات پنداری کرد میفهمم که توی توصیف این
حس تا حدودی موفق بودم...
بعدش نوشت:
یکی پرسید فرق حقیقت با واقعیت چیه؟سوال سختیه دارم بهش فکر میکنم،شاید یه روزی نظرمو
نوشتم( گفتم نظرم،چون علامۀ دهر نیستم و مطالعۀ فلسفی زیادی هم ندارم، ادعایی هم ندارم)
چی میخواستم بنویسم و چی شد ولی اصلا مهم نیس.حرفی که خودجوش باشه و از ته دل بیرون
بیاد و کمتر بک اسپیس کیبورد رو رو به زحمت بندازه ارزشش بیشتره...
از لطف همه دوستایی که با دقت نظر و تیزبینی،از نوشته هام انتقاد بجا و درست میکنن متشکرم
و براشون احترام زیادی قائلم.میخوام بگم با تمام وجود آمادۀ بحث کردن و استفاده از ایده ها و
نظراتشون هستم...
...