.:. در امتداد فردا... .:.
بی حس میشوم...
نه حسرت دیروز نه غم فردا، درد هیچکدام را حس نمیکنم، فقط فکر میکنم...
چشمانم خیره به سیاهی، در دلم غوغای تردید و سکوت
به رهایی می اندیشم،
به آن کلانشهر
به زندگی
به...
فردا آرزویی در خود دارد
هنوز هم صبر می کنم...
آینده از آن من است، میروم تا...
تا روزی که آرام، تحقق ایده آل هایم را روی صندلی چوبی کنار شومینه به نظاره بنشینم...
+ نوشته شده در ساعت توسط $hakhenoo$
|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من