از گذر روزها و سینه ساییدن به سمبادۀ تجارب جدید تا غم پنهون سادگی و ازخودگذشتگی

    محض، رسیده ام به دنیای جدیدی از تفکر و تجربه...

    حس انزجار از پراکندگی عقاید و بی نظمی سلیقه ها، چشم بستن به روی کج مزاجی ها و

    ندیدن زخم های کهنۀ بی علاج... تب میکنم...

   تب ۴۰ سلسیوس دیدن و گذشتن و شکستن از خلاء انسانیت رو هیچ مسکنی تو دنیا مرهم

   نیست...

   زمزمۀ عقاید فانتزی توی ذهن و مارپلۀ احساس و منطق...

   مرور خاطرات رنگ باختۀ گذشته و سعی در سردرآوردن از بازی تقدیر...

   ناخنک زدن به سناریوی "بی پولی" و حفظ دیالوگ های قهوه ای و ریشخند به حس خلاق سناریست

   صحبت از ایده آل هایی که با دنیای سخیف آدمکهای آنرمال یه کهکشان فاصله داره...

   ...

   شاید تنها فرمت کردن مموری ذهن از تمام بودن ها و نبودن ها و خاطرات سردرگم راه حلی برای

 تسکین دردی باشه که حالا دیگه نخ نما شده اما عمقش بیشتر و بیشتر... 

       بعدش نوشت:

  + نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر،

     فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای، بی آنکه نباشی...

  + سوختن زیر آفتاب خاستگاه تمدن و سریر کوروش به دیدن دوبارۀ اون همه عظمت می ارزید...

  + امروز چه دلتنگم، خاکستری ام انگار ، هم خاطرۀ زنبق یک لحظه پس از رگبار

  + دو سه ماه نیستم، اما با آفتاب "تیر" برمیگردم، بهتر و قوی تر از قبل...

  + ... 

  + هر نظر معادل  ۱۰۰۰کیلوکالری انرژی برای بازگشت...