.:. به رنگ واقعیت... .:.
خدايا... ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ؟
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ توام ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟
بعدش نوشت:
+ وای بر ما...
+ دلم از دست خداهم می گیرد، به وقت لغزش یک تصویر بارانی...
به چشم خیره ای بر راه، در پس هر کوچه ای دردی، خدا انگار خفته است اینجا...
+ باور می کنم...
وقتی که دره های درد بر پیشانیم تنها چند خط ساده است...
باور می کنم که آینه ها نیز دروغ می گویند...
+ من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید
نیمه شب اون غنچۀ نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید...
+ هرکسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار...
اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر و گرنه بازی واژه نمی بازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل آهن
+ با همۀ این حرفا، مقصر اصلی همۀ اونایی هستن که کاری از دستشون برمیاد و انجام نمیدن...
کسایی که نصف خرج سفر اروپای عیدشون میتونه زندگی صدها آدم بی گناه و تهیدست رو از این رو
به اون رو کنه...اما ... افسوس...
+ هر نظر معادل یک افسوس...
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من