حاصل اين زندگاني را نميدانم كه چيست؟
زندگي در چشم من جام شرنگي بيش نيست
در كوير زندگاني تا به كي بايد دويد؟
با لبي تشنه، تني خسته، كجا بايد رسيد؟
آه ياران....آه ياران
آنچه مي بينم سرابي بيش نيست
آرزوها جملگي نقش بر آبي بيش نيست
با اميد پوچ فردا
تا به كي بايد نشست؟
با فريب روز بهتر
تا به كي دل خوش نمود؟
آه....فردا، همچو ديگر روزها خواهد گذشت
ليك،با اندوه جانكاهي دگر
ليك،با درد غم افزايي دگر
تا كدامين روز بايد بار اين تن را كشيد
اين تن رنجور و محنت ديده را؟
تا كدامين روز بايد در حصار نيزه ها محصور بود؟
دم نزد از بيم خنجرهاي تيز؟
مرغ حق را در قفس ديد و گذشت؟
در حصار نيزه ها آواز خواند؟
در حصار نيزه ها ميخانه رفت؟
در حصار نيزه ها پيوند بست؟
تا به كي بايد بدين سان زندگي مجبور بود؟
تا كدامين روز بايد قيد بر گردن نهاد؟
تا كدامين روز بايد، زهر تلخ زنده بودن را چشيد؟
بهر قوتي، بهر ناني، منت از دونان كشيد؟
آه ياران... زندگي را آزمودم، تلخ بود...
از چه ميخواهي بمانم تا به فردايي دگر؟
گيرم اين فردا و فرداها گذشت
آرزوي ديگري هم شد بباد
دلبري آمد به پهلويم نشست
اين دل افسرده و زود آشنا
يك دو روزي هم ز عشق او تپيد
بار ديگر از غم هجران شكست
گيرم از چشمان من خونابه ريخت
غم به روي سينه باز آمد نشست
يك دو روز ديگري هم زنده بود
حاصل اين زنده ماندن چيست،چيست؟
عاقبت اين ره به پايان ميرسد
شمع عمرم رو به خاموشي نهد
بعد مردن
كودكي بر مرگ من خواهد گریست
بيوه اي بر گور من خواهد نشست
ليك ياران
در مغاك تيره، در آغوش خاك
اين دل افسرده مي پاشد ز هم
اي دلي كه مدفن بس آرزوست
اين دلي كه جايگاه عشق بود
بيگمان روزي ز هم خواهد گسست
در طلوع پر فروغ يك بهار
شايد از خون دل تنگ (وفا)
لالۀ سرخي دمد از خاك او
لاله اي همچون تنوري آتشين
لاله اي با خارهاي بيشمار
لاله اي سرخ و لطيف و داغدار
لاله اي مانند حالتهاي من
واله و خونين دل و خندان دهن
آري آري زندگي اين است، اين
وين تسلسل تا ابد همواره هست
بعد من هم شاعري ديگر چنين خواهد سرود
حاصل عمرم نميدانم چه هست
حاصل عمرم نميدانم چه بود؟
(با تشکر از بهناز عزیز)
