این تن بی آغوش مرا
هیچ هوایی گرم نکرد
شب میان شهر شلوغ
فارغ از عشقبازی و مستی ،
دل تنهای مرا باد با خود برد

و از آن سر پل صدای قهقهه های کودکی
خاطره های دور را قلقلک می داد
و من میان این شهر غوغا
در گذر کوچه و خیابان
و هیاهوی آدمیان
تنهایی خویشتن را

نظاره کنان ،
قدم می زنم ...