نمیدونم بخندم یا افسوس بخورم، موندم با خودم و یه دنیا فاصله از ایده آل هایی که...

میبینم، گاهی گله میکنم ولی بازم سکوت میکنم...

نمیدونم واسه چی باید سکوت کنم، یعنی میدونم ولی کاملا قانع نشدم ولی خوب که فکر میکنم و

بهش دقیق میشم میبینم تو گذر از دل این جاده ناهموار، سخت گرفتن مساوی با شکنجه شدن روح

و جسم هردوتا با همه...

پس فقط نگاه میکنم، حتی به درست و غلطش هم دیگه فکر نمیکنم، گاهی هم میخندم، نمیدونم...

شاید یه روزی بعدها...

آره؟

نـه، امکان نداره...

  بعدش نوشت:

  + مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست...

    جرم این است...

    جرم این است...

  + زندگی از یه دوره ای خیلی سخت میشه، تازه فهمیدم چرا اکثر آدما از ۲۵-۲۴ به بعد انقد شکسته

     میشن، بعضیام زودتر... چه بد ... مسخرس... چرا؟... 

  + تطبیق پذیری با محیط اطراف...

     یه هنره، نمیدونستم، دارم جدی بهش فکر میکنم و همزمان براش تلاش میکنم...

  +  واکسن بی عاری رو از کجا باید پیدا کنم؟میخوام یه مدت بی حس باشم...

  +  آیا زیاد حرف زدم؟شما بگین...

  + ...