.:. No country for me .:.

 

محکومم به ماندنی تلخ در دنیایی با هوای مسخ

محکومم به حرفهای مرگ با کابوس و خوابهای بی رنگ

محکومم به گناه ناکرده با حکم تاوان گناه دیرکرده 

محکومم به جرم دلهای نشکسته به حکم قاضی دل خسته

محکومم و دفاعم این است، گناهم تقصیر این دل سنگین است...

...

عقاید نوکانتی ازآن من، شقایق نورماندی ازآن تو...

حلاوت و بی صبری ازآن من، عشق ۱۵ سانتی ازآن تو...

ماکارونی، تمبر هندی ازآن ما، خیابان شهید قندی ازآن ما...

قبری که بهش میخندی ازآن ما، ذکاوت و رندی ازآن ما...

کوکوی دوشب مانده ازآن ما، کپی پدرخوانده ازآن ما...

خلقت ناخوانده ازآن ما، کپی پدرخوانده ازآن ما...   

دولت شرمنده ازآن ما، کلفتی پرونده ازآن ما، ملی پوش بازنده ازآن ما، انتقاد سازنده ازآن ما... 

شاید که آینده از آن ما...

...

تویی و من و تلخی رفتار، تویی و من و اصرارهای بسیار

تویی و من و قانون منفور، تویی و من و جریمه هر روز

تویی و من و دلتنگی مسکوت، تویی و من و گریه ی مشروط

تویی و من و انتظار بی پایان، تویی و من و انتهای خط پایان...

                                                                 

.:. ! Hey,you .:.

 

...Shake It

      And I’m crazy, but you like it (loca, loca, loca)
  You like that it ain’t easy (loca, loca, loca)
 I’m crazy but you like it (loca, loca, loca)

 I’m crazy but you like it ... !


 

.:. من، خالی... .:.

 

من، خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و قربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...

عشق، آخرین همسفر من، مثل تو منو رها کرد، حالا دستام مونده و تنهایی من ...

ای دریغ از من، که بیخود مثل تو، گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن...

ای دریغ از تو، که مثل عکس عشق، هنوزم داد میزنی تو آینۀ من...

 

    بعدش نوشت:

  منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه...

  بگو یا رب چه بد کردم، چه بد گفتم؟ که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم...

   ...

   ..

   .

 

.:. به جون تو... .:.

 

 دومی: الو... شما؟ لطفا خودتو معرفی کن...

 اولی: الو...سلام منم...

 دومی: شما؟ به جا نمیارم...

 اولی: منم دیگه من، به این زودی فراموش کردی منو یادت رفت؟واقعا یادت نمیاد؟

 دومی: نه یادم نمیاد! تل ما که قربونش برم بین المللیه هر روز از اقصی نقاط میهن عزیز، هموطنان

 جان زنگ میزنن یا پیامک میدن و ابراز محبت میکنن، مخ مام که لپ تاپ فردوسی پور نیستش که

 همه رو دسته بندی و آرشیو کنه قربون شکل ماهت آخه که! یه چی میگی!

 اولی: یعنی اینجوریه؟؟؟

 دومی: بههه، نه پس اونجوریه! حال داریا، یا گرفتی مارو یا نسبت به مخابرات مملکت احساس دین

 میکنی میخوای نذرتو ادا کنی! نکن این کارو ثوابش کبابت میکنه ها از ما گفتن بود...!!

 اولی: واقعا که...تتتتق...! 

 دومی: اوووخ...! چه بی اعصاب!

 .:. دیدیدندیریم دین دیریم ریم دارام دیدیری دیرین...

 دومی: الو بفرمایید...

          ـ شما؟

          ـ لطفا خودتو معرفی کن...

          ـ ای بابا...!

  

     بعدش نوشت:

  .:. چیکار میکنی؟

   : بفرمایید شام می بینم...

  .:. نوش جان...

   : !!!!!!!

    ـ نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نخواهد برد، فقط امروز را از شادی تهی میکند...

     شاد باش، شادی بدترین انتقامیست که میشود از دنیا گرفت...   

    ـ  خوش به حال مسافرکش های میدون آزادی چه آزادانه داد میزنن: آزادی...آزادی...

    - داهن کیم ش سو...!  یعنی دهن کره شمالی هم سرویس شد!

      جونم فوتبال...!

 

 

.:. عذابم میده این جای خالی... .:.

 

                     عذاب میکشم ولی، عذاب من گناه نیست 

                                وقتی شکنجه گر توئی، شکنجه اشتباه نیست...  

 

 

.:. Deceitful .:.


 

   پیشم که هستی همه چی تمومی، حرف نداری، نامبر وانی، یه دونه ای...

   ولی پشت سرم گند میزنی به همه افکارم در مورد خودت...

   دلم میخواد تگری بیام رو مرام و معرفتت، رو نگاتیو تک تک سکانس های فیلمی که رل اولشی.

   اسکار نامردترین بازیگر سالو باید به تو داد که بد فرم مستحقشی... 

 

     بعدش نوشت:

   - این پست مخاطب خاصی نداشت،

   - تقدیم به همه نا رفیقا و نامردا و ریاکارای دنیا...

   - ریمیکس جدید استاد رو از دست ندین، زیباست...   ------->   ایـــــــنه!

 

.:. س جیم .:.

 

 سین جیم نکن...

 ببین منو...

 گر مرا زیبا رویی دشنام بگوید به زآن است که کریه المنظری مدح گوید...

 

بعدش نوشت:

اینو خوب اومدم دیروز: من خودم به همه پوئن میدم!

دیروز، تکراری، از یوژال ...

سوئیچ سولفاته، ست قط، حال گیری، ردیف بعد یه مدت...

سین شین نو، جیم شین اوکی...

نه پس میشینم کیش میشای تورو پاک میکنم...!

دست چپت کدومه؟اونی که خودتو باهاش میشوری کدومه؟ یعنی خاااااااک...

 

.:. این حال منِ بی توست... .:.

 

آنچنان دستخوش تقدیرم

آنچنان سیرم از زندگی

 آنچنان سر خورده و پر از گناهم

که ماندنم بس پوچ و پر از اشتباه است

خواستم برگردم اما راه نیست

خواستم طی کنم ره هموار نیست

خواستم تا تکیه بر دیواری نهم، اما دیوار نیست

تنهایم و تنهایی ام با تو پر است

گر چه سخت اما پر از زیباییست

دلخوش و مست از لحظه های بودنت

می بالم به خود از حضور بی تنت...

 

.:. مرگ قلم .:.


 

    و چه تلخ است مرگ قلم، خفتن ذهن و تن سپردن به ورطۀ بی عاری...

 و چه تاریک و سیاه، سرنوشت تن دادن به سکوتی لبریز از فریاد حقایق هرچند تلخ...

اینگونه است که ، آری اینگونه است مرگ قلم، ایستاده در دست و جوهرفشان از عطش نوشتن...

.:.  Silence .:.

 

دلم می خواهد از این ثانیه های سخت بگویم و گله کنم از اینکه چقدر پر درد می گذرند.
دیگر تحمل این همه سکوت را ندارم. نمی دانم چرا گاهی اوقات انقدر حرف زدن مشکل است.
البته بعضی وقت ها سکوت و حتی یک نگاه ساده گویای همه چیز است.اما افسوس از آن زمانی که سکوتت را نفهمند و گوش های چشمشان کر باشد برای شنیدن نگاه هایت...
چشمان من در نگاهت جا مانده...
دوست دارم اشک هایم را پشت این فاصله جا بگذارم.
خسته ام از گفتن این حرف ها و حتی از شنیدنشان از زبان دیگران.
چاره ای نیست اما حقیقت چیز دیگری است...
دوست داشتن در قبیله ی آدمیان سالهاست رنگ و بوی خود را از دست داده...

چشم های معصوم، تیری بر قلبم...

    

    

      بعد از ظهرـ خارجی ـ خیابان

 

      روزای آخر سال بود.چند هفته ای بیشتر تا آغاز سال جدید باقی نمونده بود.خیابونا غلغله بود و همه

مشغول خرید واسه عید بودن و مغازه ها، پرنور و رنگارنگ پر از مشتری های ریز و درشت بودن...

    بعدازظهر همان روزـ داخلی - فروشگاه لباس فروشی

زن که حدودا سی و چند ساله نشون میداد همراه با دو دخترش وارد مغازه لباس فروشی شد.دختر بزرگتر

۱۵-۱۴ ساله بود و دختر کوچیکتر حدودا ۱۰ ساله شاید.از ظاهرشون پیدا بود که وضع مالی خوبی ندارن.

اینو میشد از چادر رنگ و رو رفتۀ زن و لباسای کهنۀ دخترها تشخیص داد.کمی اونطرفتر زنی شیک پوش

با دخترکی تقریبا هم سن و سال دختر قبلی، با غروری خاص که از چهره ش کاملا نمایان بود به فروشنده

گرون ترین و شیک ترین لباس و کفش فروشگاه رو برای دخترک سفارش داد.در تمام این مدت، دختر لوس

و افاده ای زن شیک پوش مدام با مادرش در کلنجار بود و هر لحظه یه چیز جدید میخواست و سعی میکرد

با قهر کردن و بغض کردن الکی، خواسته هاشو به مادرش تحمیل کنه.زن هم ظاهرا با هیچ کدوم از اونا

مخالف نبود و مدام ناز دخترک رو می کشید و به همه حرفاش عمل میکرد.اونطرف، زن و دو دخترش ساکت

و آروم مشغول دیدن لباسا و کفش و کیفای رنگاوارنگ بودن و گاهی آهسته زیر لب با هم پچ پچ میکردن.

زن بیشتر با دختر کوچیکتر صحبت میکرد و دختر بزرگتر آروم و بی هدف در حالیکه دو دستش رو توی

جیبش کرده بود اونارو همراهی میکرد.بعد از مدتی با مشورت با همدیگه، زن از فروشنده یه لباس برای

دخترک درخواست کرد.فروشنده که بی تفاوتی از چهره ش کاملا مشخص بود با کراهت لباس رو از قفسه

بیرون کشید و روی پیشخوان جلوشون گذاشت.چشمای دخترک برق زد، معلوم بود که خیلی دوسش داشت.

اونطرف مغازه، زن شیک پوش در حالیکه فروشنده هم خیلی تحویلش میگرفت مشغول حساب کردن خریداش

بود و چند بسته اسکناس مدام توی دستش اینور اونور میشد.کلی خرید کرده بود، چند دست لباس و دوتا کفش

برای دخترک و یه کیف و چنتا جعبۀ دیگه، اینو به خوبی نشون میداد.حالا دیگه موجی از رضایت توی چهرۀ

دخترک افاده ای نقش بسته بود و خوشحال و خندان مدام سعی میکرد تمام جعبه ها و پلاستیک های خرید

رو خودش تنهایی حمل کنه و با صدای بلند از مامانش سوئیچ ماشین رو میخواست تا اونارو ببره و توی

ماشین بذاره.اون سمت هنوز زن و دخترک مشغول وارسی لباس بودن و خلاصه زن رو به فروشنده قیمت

لباس رو جویا شد.فروشنده با همون حالت چشمی چرخوند و خیلی بی تفاوت گفت ۳۰ هزار تومن. یهو رنگ

زن پرید و دست و پاش شل شد.انگار آب سرد روی سرش ریخته باشه آروم لباس رو پس داد و با یه

عذرخواهی از فروشنده بی اینکه توضیحی به دخترک بده دستش رو گرفت و آروم دور شدن.شاید دخترک

به دیدن این صحنه عادت داشت و براش عادی شده بود.با چشم هایی پر از بغض و حسرت آروم سرشو

چرخوند و لباس رو توی دست فروشنده تا زمانیکه اونو توی قفسه جا داد تعقیب کرد.خوب میدونست که حق

اعتراضی نداره و نمی تونه مث دختر زن شیک پوش با لوس کردن خودشو و با گریه کردن به هدفش برسه.

واسه همین بی هیچ حرف اضافه، آروم همراه زن و دختر بزرگتر از فروشگاه خارج شدن...

آآآآه...نگاه معصوم و بی گناه دخترک همه ش جلوی چشمامه و از اون روز تا الان یه چیزی گلومو گرفته

و فشار میده.یه بغض فروخورده توی گلوم داره فریاد میزنه و خدا رو صدا میزنه.کاش هیچوقت این صحنه

رو نمی دیدم.خدایااااااا...آخه چرا؟چرا اینجوریه؟چرا یه عده دارن و یه عده ندارن؟انصافت رو شکر آخه

چرا همه مث هم نیستن؟چرا اختلاف طبقاتی اینقدر بیداد می کنه و هیشکی هم عین خیالش نیست؟عدالتت رو

شکر، حکمت این کارات چیه؟چرا به یه عده اینقدر دادی که حسابش از دستشون در رفته و به یه عده...

کاش اون لحظه اونجا نبودم و نمی دیدم...کاش اینقدر امکانات داشتم که دل همه بچه های سرزمینم رو

حداقل واسه این شب عیدی شاد میکردم و بغض و حسرت رو توی نگاه معصوم و بی گناه هیچ کدومشون

نمی دیدم.آخه گناه این طفلای معصوم چیه که قربانی بی فکری و بی مسئولیتی بقیه شدن؟عید امسال دیگه

واسه من رنگی نداره، خیلی وقته که دیگه از اومدن سال نو مث بچگیام خوشحال نیستم.امسال به یاد اون

چشمای معصوم و به یاد همه چشمای معصوم بچه های بی گناه سرزمینم توی دلم شمعی روشن میکنم

به امید و آرزوی شاد بودن دل همه این بچه ها در شب عید، فقط همین...

 

   ـ توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند،

 

                                      شاید سکوتی تلخ گویای حقیقتی شیرین باشد...

 

  ـ کسانی هستند که بی آسمان زیستن نمی توانند، اینان پرندگان اند.کسانی هستند که بی آب زیستن

 

   نمی توانند، اینان ماهیان اند.کسانی هستند که بی یکدیگر زیستن نمی توانند، اینان آدمیان اند...

 

                                                               

آغازی نو...

 

                               

                                  و اینک آغازی نو...

                                               

۸۸/۱۱/۲۹