بعد از ظهرـ خارجی ـ خیابان
روزای آخر سال بود.چند هفته ای بیشتر تا آغاز سال جدید باقی نمونده بود.خیابونا غلغله بود و همه
مشغول خرید واسه عید بودن و مغازه ها، پرنور و رنگارنگ پر از مشتری های ریز و درشت بودن...
بعدازظهر همان روزـ داخلی - فروشگاه لباس فروشی
زن که حدودا سی و چند ساله نشون میداد همراه با دو دخترش وارد مغازه لباس فروشی شد.دختر بزرگتر
۱۵-۱۴ ساله بود و دختر کوچیکتر حدودا ۱۰ ساله شاید.از ظاهرشون پیدا بود که وضع مالی خوبی ندارن.
اینو میشد از چادر رنگ و رو رفتۀ زن و لباسای کهنۀ دخترها تشخیص داد.کمی اونطرفتر زنی شیک پوش
با دخترکی تقریبا هم سن و سال دختر قبلی، با غروری خاص که از چهره ش کاملا نمایان بود به فروشنده
گرون ترین و شیک ترین لباس و کفش فروشگاه رو برای دخترک سفارش داد.در تمام این مدت، دختر لوس
و افاده ای زن شیک پوش مدام با مادرش در کلنجار بود و هر لحظه یه چیز جدید میخواست و سعی میکرد
با قهر کردن و بغض کردن الکی، خواسته هاشو به مادرش تحمیل کنه.زن هم ظاهرا با هیچ کدوم از اونا
مخالف نبود و مدام ناز دخترک رو می کشید و به همه حرفاش عمل میکرد.اونطرف، زن و دو دخترش ساکت
و آروم مشغول دیدن لباسا و کفش و کیفای رنگاوارنگ بودن و گاهی آهسته زیر لب با هم پچ پچ میکردن.
زن بیشتر با دختر کوچیکتر صحبت میکرد و دختر بزرگتر آروم و بی هدف در حالیکه دو دستش رو توی
جیبش کرده بود اونارو همراهی میکرد.بعد از مدتی با مشورت با همدیگه، زن از فروشنده یه لباس برای
دخترک درخواست کرد.فروشنده که بی تفاوتی از چهره ش کاملا مشخص بود با کراهت لباس رو از قفسه
بیرون کشید و روی پیشخوان جلوشون گذاشت.چشمای دخترک برق زد، معلوم بود که خیلی دوسش داشت.
اونطرف مغازه، زن شیک پوش در حالیکه فروشنده هم خیلی تحویلش میگرفت مشغول حساب کردن خریداش
بود و چند بسته اسکناس مدام توی دستش اینور اونور میشد.کلی خرید کرده بود، چند دست لباس و دوتا کفش
برای دخترک و یه کیف و چنتا جعبۀ دیگه، اینو به خوبی نشون میداد.حالا دیگه موجی از رضایت توی چهرۀ
دخترک افاده ای نقش بسته بود و خوشحال و خندان مدام سعی میکرد تمام جعبه ها و پلاستیک های خرید
رو خودش تنهایی حمل کنه و با صدای بلند از مامانش سوئیچ ماشین رو میخواست تا اونارو ببره و توی
ماشین بذاره.اون سمت هنوز زن و دخترک مشغول وارسی لباس بودن و خلاصه زن رو به فروشنده قیمت
لباس رو جویا شد.فروشنده با همون حالت چشمی چرخوند و خیلی بی تفاوت گفت ۳۰ هزار تومن. یهو رنگ
زن پرید و دست و پاش شل شد.انگار آب سرد روی سرش ریخته باشه آروم لباس رو پس داد و با یه
عذرخواهی از فروشنده بی اینکه توضیحی به دخترک بده دستش رو گرفت و آروم دور شدن.شاید دخترک
به دیدن این صحنه عادت داشت و براش عادی شده بود.با چشم هایی پر از بغض و حسرت آروم سرشو
چرخوند و لباس رو توی دست فروشنده تا زمانیکه اونو توی قفسه جا داد تعقیب کرد.خوب میدونست که حق
اعتراضی نداره و نمی تونه مث دختر زن شیک پوش با لوس کردن خودشو و با گریه کردن به هدفش برسه.
واسه همین بی هیچ حرف اضافه، آروم همراه زن و دختر بزرگتر از فروشگاه خارج شدن...
آآآآه...نگاه معصوم و بی گناه دخترک همه ش جلوی چشمامه و از اون روز تا الان یه چیزی گلومو گرفته
و فشار میده.یه بغض فروخورده توی گلوم داره فریاد میزنه و خدا رو صدا میزنه.کاش هیچوقت این صحنه
رو نمی دیدم.خدایااااااا...آخه چرا؟چرا اینجوریه؟چرا یه عده دارن و یه عده ندارن؟انصافت رو شکر آخه
چرا همه مث هم نیستن؟چرا اختلاف طبقاتی اینقدر بیداد می کنه و هیشکی هم عین خیالش نیست؟عدالتت رو
شکر، حکمت این کارات چیه؟چرا به یه عده اینقدر دادی که حسابش از دستشون در رفته و به یه عده...
کاش اون لحظه اونجا نبودم و نمی دیدم...کاش اینقدر امکانات داشتم که دل همه بچه های سرزمینم رو
حداقل واسه این شب عیدی شاد میکردم و بغض و حسرت رو توی نگاه معصوم و بی گناه هیچ کدومشون
نمی دیدم.آخه گناه این طفلای معصوم چیه که قربانی بی فکری و بی مسئولیتی بقیه شدن؟عید امسال دیگه
واسه من رنگی نداره، خیلی وقته که دیگه از اومدن سال نو مث بچگیام خوشحال نیستم.امسال به یاد اون
چشمای معصوم و به یاد همه چشمای معصوم بچه های بی گناه سرزمینم توی دلم شمعی روشن میکنم
به امید و آرزوی شاد بودن دل همه این بچه ها در شب عید، فقط همین...
ـ توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند،
شاید سکوتی تلخ گویای حقیقتی شیرین باشد...
ـ کسانی هستند که بی آسمان زیستن نمی توانند، اینان پرندگان اند.کسانی هستند که بی آب زیستن
نمی توانند، اینان ماهیان اند.کسانی هستند که بی یکدیگر زیستن نمی توانند، اینان آدمیان اند...
