.:. Cold Night .:.

 

آن شب از سردی دستان تو لرزید تنم

و بخاری ز دهان خارج شد

و نشست روی آن شیشه شفاف حیاط

پشت آن شیشه تو را می دیدم

دم در، کنج حیاط

تو نگاهم کردی...

با همان دست یخم روی بخار شیشه

من نوشتم که تو در قلب منی

و تو خواندی از دور

و ندیدی لرزش لبها را

و تو رفتی آن شب...

دانه هایی چو بلور از هوا میبارید

سوز آن روز هنوز

شده سوز دل من

چه زمستانی بود

که هنوزم از خواب، من نگشتم بیدار...

 

 

   بعدش نوشت:

  + برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ،

     پس تا میتوانی خر باش تا خوش باشی...

  + شیش تا هشت، هشت تا ده، هههه شششت...!

  + طاقت بیار رفیق...

  + هر نظر معادل ۱ اتفاق نو...  

 

.:. از روی دلتنگی... .:.

 

      عـلائم خوبی تو خودم میبـینم، احتمالا دارم برمیگردم به حالت عادی، ولی زیاد طول نمیکشه

که همه فکرم یهو عوض میشه و بازم میزنم تو خاکی. میدونی، فکر مینم هنوز خیلی زوده واسه 

عادت کردن  و برگشتن به روال عادی، حداقل در مورد خودم حتم دارم که زوده...

تمام حواسمو متمرکز میکنم، چشامو میبندم و یه لحظه با خودم فکر میکنم.یه چیزی تو دلم فرو میریزه

چشامو وا میکنم و به یه جا خیره میشم.چرا؟ از خودم میپرسم ولی این روزا جواب قانع کننده ای برای

هیچ کدوم از چراهام پیدا نمیکنم....

خیلی زود نا امید میشم، از فرداهایی که بالاخره از راه میرسه و با خودش هزارتا دغدغه جدید میاره...

از زندگی، از آینده مبهمی که نمیتونه تکیه گاه مطمئنی باشه برای ایده آل هایی که توی ذهنم دیزاین

کردم.یه جورایی به زندگی دچارم و به بیخیالی محکوم.صبرم شده صبر ایوب و دلخوشیم یه کاکتوس

کوچولو، که گاهی ساعتها بهش خیره میمونم...

دنیای این روزای منم یه جورایی همقد تن پوشم شده، محدود شده به چنتا چیز ناقابل...

محکوم شده به کشتن دقایق و ساعتها، به تلف شدن عمر، به یه نیم نگاه...

امروز منم و من، دوس دارم آرامش داشته باشم، افسرده نیستم به جاش یه دنیا انگیزه ام برای ارتقای

موقعیتم، ولی حیف که دست و پام بسته...

  بعدش نوشت:

  + بالاخره روزی، این ابر های سیاه را لکه به لکه پس خواهم زد،

     تا بدانم و بدانی که پایان شب سیه، سپید است...

  + کاش، حیف، افسوس...  خوراک این روزای یه ذهن به بن بست خورده...

  + خدایا به امید تو ...

  + ناتینگ الس...

 

 

.:. مالیخولیـــــــا .:.

 

   نمیدونم بخندم یا افسوس بخورم، موندم با خودم و یه دنیا فاصله از ایده آل هایی که...

میبینم، گاهی گله میکنم ولی بازم سکوت میکنم...

نمیدونم واسه چی باید سکوت کنم، یعنی میدونم ولی کاملا قانع نشدم ولی خوب که فکر میکنم و

بهش دقیق میشم میبینم تو گذر از دل این جاده ناهموار، سخت گرفتن مساوی با شکنجه شدن روح

و جسم هردوتا با همه...

پس فقط نگاه میکنم، حتی به درست و غلطش هم دیگه فکر نمیکنم، گاهی هم میخندم، نمیدونم...

شاید یه روزی بعدها...

آره؟

نـه، امکان نداره...

  بعدش نوشت:

  + مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست...

    جرم این است...

    جرم این است...

  + زندگی از یه دوره ای خیلی سخت میشه، تازه فهمیدم چرا اکثر آدما از ۲۵-۲۴ به بعد انقد شکسته

     میشن، بعضیام زودتر... چه بد ... مسخرس... چرا؟... 

  + تطبیق پذیری با محیط اطراف...

     یه هنره، نمیدونستم، دارم جدی بهش فکر میکنم و همزمان براش تلاش میکنم...

  +  واکسن بی عاری رو از کجا باید پیدا کنم؟میخوام یه مدت بی حس باشم...

  +  آیا زیاد حرف زدم؟شما بگین...

  + ...

 

.:. دارم سعی میکنم ... .:.

 

   به یادت آرزو کردم که چشمانت اگر تر شد، به شوق آرزو باشد

نه تکرار غم دیـــــــــــروز...

.:. صبح .:.

 

              "صبح" ، ماجرای ساده ایست...

              گنجشکها بیخود شلوغش میکنند، که به خداوند اعتماد کنید...

 

بعدش نوشت:

+ دیر کردم، دیر کردی، دیر کرد...  چه کنیم با زیان این همه دیرکرد؟

+ ... ناتینگ الس ...