عـلائم خوبی تو خودم میبـینم، احتمالا دارم برمیگردم به حالت عادی، ولی زیاد طول نمیکشه
که همه فکرم یهو عوض میشه و بازم میزنم تو خاکی. میدونی، فکر مینم هنوز خیلی زوده واسه
عادت کردن و برگشتن به روال عادی، حداقل در مورد خودم حتم دارم که زوده...
تمام حواسمو متمرکز میکنم، چشامو میبندم و یه لحظه با خودم فکر میکنم.یه چیزی تو دلم فرو میریزه
چشامو وا میکنم و به یه جا خیره میشم.چرا؟ از خودم میپرسم ولی این روزا جواب قانع کننده ای برای
هیچ کدوم از چراهام پیدا نمیکنم....
خیلی زود نا امید میشم، از فرداهایی که بالاخره از راه میرسه و با خودش هزارتا دغدغه جدید میاره...
از زندگی، از آینده مبهمی که نمیتونه تکیه گاه مطمئنی باشه برای ایده آل هایی که توی ذهنم دیزاین
کردم.یه جورایی به زندگی دچارم و به بیخیالی محکوم.صبرم شده صبر ایوب و دلخوشیم یه کاکتوس
کوچولو، که گاهی ساعتها بهش خیره میمونم...
دنیای این روزای منم یه جورایی همقد تن پوشم شده، محدود شده به چنتا چیز ناقابل...
محکوم شده به کشتن دقایق و ساعتها، به تلف شدن عمر، به یه نیم نگاه...
امروز منم و من، دوس دارم آرامش داشته باشم، افسرده نیستم به جاش یه دنیا انگیزه ام برای ارتقای
موقعیتم، ولی حیف که دست و پام بسته...
بعدش نوشت:
+ بالاخره روزی، این ابر های سیاه را لکه به لکه پس خواهم زد،
تا بدانم و بدانی که پایان شب سیه، سپید است...
+ کاش، حیف، افسوس... خوراک این روزای یه ذهن به بن بست خورده...
+ خدایا به امید تو ...
+ ناتینگ الس...