.:. از متن یک فاجعه .:.
از عمق یک فاصله با نقطه چینی از سکوت در دیاری با آدمکهای عاری از انسانیت و عاطفه ،
روزها در گذرند و من کماکان مات و مبهوت نظاره گر فاجعه ای هستم که هر روز بیشتر و بیشتر
" سادگی " هایم را به لجنزار " بی اعتمادی " فرو می برد ،
در دنیای سخیف این آدمک های پست ، دو رویی و ریا بازیگر نقش اصلی تئاتر تراژیک زندگی
سگی شان و عقده و حسرت تلنبار شده از روزگار " چوپانی " تا ابد گریبانگیر روح لجنمال شان است.
باری ، باشد که خداوندگار عالم به این نوادر تاریخ بشریت جنبه ای بینهایت و درکی بی حد، قبل از
رساندنشان از شبانی و غارنشینی به دوران تجدد و مدرنیته عطا فرماید...آمین...
بعدش نوشت:
+ با ما گفته بودند: آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت لیکن بخاطر آن عقوبتی جانفرسای
را تحمل می بایدتان کرد...
باری، عقویت جانفرسای را چندان تاب آوردیم که کلام مقدسمان از خاطر گریخت... (شاملو)
( So Thanks to My Dear friend : Kaveh Azadi )
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من