.:. با دلی تنگ... .:.

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم                    خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست        صخره ام،هرقدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشکهای شمع از کم طاقتی ست              درخودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود           بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست               کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

.:. زیر پوست شهر .:.

 

 دیشب گرسنه بود، دختری که مرد...

سرد و ساکت با چشمانی معصوم و بی گناه ،

 چه آسان به خاک پس دادیمش...

 و دردناکتر از مرگ او ، قصۀ مادرش ، که برای خریدن قرص نانی تن به خودفروشی داد ، آن هم نه

از روی هوس، از روی اجبار، که دیگر تاب دیدن ناله های دخترک را نداشت...

دیشب از دست رفت...

لبخند معصوم دخترکی بی گناه، شرافت زنی که تا آن لحظه در برابر دستهای آلودۀ آدمکهای هوسران 

ایستادگی کرده بود و انسانیتی که من و تو  و  ما هر روز هزاران بار شعارش می دهیم...

راستی، شنیدم همسایه اش مکه رفته بود و آن شب ولیمه می داد...

زیارتش قبول...!   

       بعدش نوشت:

 + اینجا سرزمین واژگان واژگون است، جایی که گنج جنگ می شود، درمان نامرد و قه قه هق هق...

  اما دزد همان دزد است و درد همان درد...

 + بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود، بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود...

   ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم، ما به هم بد کردیم، بد گفتیم، ما حقیقتها را

   زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم، سر هر حادثه ای حرفی از پول زدیم، از شما

   می پرسم: ما که را گول زدیم...؟

 + ...

 

.:. آری، اینچنین بود برادر .:.

 

  مرا تنگ گرفته در آغوش، سایه سنگین تردید و بدبینی...

همسنگ قتل عام روزهایم و به تماشا نشستن افول " انسانیت "  از پشت دریچه سیاه رنگ اعتماد ،

هم وزن آوای گوشخراش سمفونی "تزویر" ، به انتظار پایان سناریوی سکوت و سرزنش نشسته ام...

ملودرامی شاعرانه که روزی برای رسیدن به آنسوی دریای حقیقت به امید فتح " اسکار " زندگی ،

بادبانهای کشتی احساسم را به افتخارش بالا کشیدم...

افسوس...

 آری ، اینچنین بود برادر...

...