دیشب گرسنه بود، دختری که مرد...
سرد و ساکت با چشمانی معصوم و بی گناه ،
چه آسان به خاک پس دادیمش...
و دردناکتر از مرگ او ، قصۀ مادرش ، که برای خریدن قرص نانی تن به خودفروشی داد ، آن هم نه
از روی هوس، از روی اجبار، که دیگر تاب دیدن ناله های دخترک را نداشت...
دیشب از دست رفت...
لبخند معصوم دخترکی بی گناه، شرافت زنی که تا آن لحظه در برابر دستهای آلودۀ آدمکهای هوسران
ایستادگی کرده بود و انسانیتی که من و تو و ما هر روز هزاران بار شعارش می دهیم...
راستی، شنیدم همسایه اش مکه رفته بود و آن شب ولیمه می داد...
زیارتش قبول...!
بعدش نوشت:
+ اینجا سرزمین واژگان واژگون است، جایی که گنج جنگ می شود، درمان نامرد و قه قه هق هق...
اما دزد همان دزد است و درد همان درد...
+ بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود، بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود...
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم، ما به هم بد کردیم، بد گفتیم، ما حقیقتها را
زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم، سر هر حادثه ای حرفی از پول زدیم، از شما
می پرسم: ما که را گول زدیم...؟
+ ...