میشینم تو اتاقم و از سکوتی که هست لذت میبرم.دور و برم رو خوب میپام، همه چیز برام

آشناس و با دیدن هرکدوم یاد یه خاطره برام زنده میشه.از تک تک این وسایل و حتی مولکول به

مولکول این اتاق خاطره دارم.حتی اتمسفرش هم برام یادآور لحظاتیه که از نفس کشیدن و بودن

لذت میبردم و یا برعکس احساس خفگی میکردم و... اووووه( نفس عمیق...)

حس عجیبی دارم، شاید قابل توصیف نیست.یه جور نوستالژی توام با دلزدگی از تکرار...

شاید نتونی حس کنی،یعنی یه جور احساس تعلق داشتن به چیزایی که گاهی ازشون دلزده میشی

و با تمام وجود میخوای که شرایط عوض بشه.شاید تو نگاه اول یه جور تناقض به نظر بیاد ولی وقتی

خوب درگیرش میشی میفهمی که این حس میتونه یه پایۀ محکم و اساسی برای رسیدن به ایده آل

هات باشه، یعنی یه جور پیش نیاز یا سکوی پرش به سمت کمال مطلوب...

تو این شرایط آدما عکس العمل های متفاوتی نسبت به اطرافشون دارن که اینم بستگی کامل به

ایدئولوژی و خط فکری ای داره که توی ذهنشون وجود داره.یعنی همون خط مشی ای که باهاش

بزرگ شدن، تربیت شدن و از یه سنی به بعد خواسته یا ناخواسته تبدیل به رفتارشون شده...

بگذریم... 

 من امشب یه همچین حسی دارم.مهم نیس که چند نفر یا چه کسایی این سطور رو خوندن و یا

میخونن.اگه کسی با حس آمیخته به این خطوط همذات پنداری کرد میفهمم که توی توصیف این

حس تا حدودی موفق بودم...

  بعدش نوشت:

  یکی پرسید فرق حقیقت با واقعیت چیه؟سوال سختیه دارم بهش فکر میکنم،شاید یه روزی نظرمو

نوشتم( گفتم نظرم،چون علامۀ دهر نیستم و مطالعۀ فلسفی زیادی هم ندارم، ادعایی هم ندارم)

چی میخواستم بنویسم و چی شد ولی اصلا مهم نیس.حرفی که خودجوش باشه و از ته دل بیرون

بیاد و کمتر بک اسپیس کیبورد رو رو به زحمت بندازه ارزشش بیشتره...

از لطف همه دوستایی که با دقت نظر و تیزبینی،از نوشته هام انتقاد بجا و درست میکنن متشکرم

و براشون احترام زیادی قائلم.میخوام بگم با تمام وجود آمادۀ بحث کردن و استفاده از ایده ها و

نظراتشون هستم...                                                      

...