.:. او یک فرشته بود... .:.
پسرک خسته از دنیا و آدم هاش، غمگین و دلزده از زندگی چشماشو بست و پیش خدا گله کرد.گفت و گفت
از دردی که توی دلش فریاد میزنه و از سوالایی که توی ذهنش تلنبار شده و جوابی براشون پیدا نمی کنه.
میخواست بدونه، راجع به خیلی چیزا و هرچی بیشتر می فهمید عطشش به دونستن بیشتر میشد.اینقدر
نالید و گفت تا خسته شد و ناگهان به خواب رفت...
خودشو توی یه باغ بزرگ و درندشت وسط ردیف درختای بلند و قطور کنار گلای رنگارنگ و حوضچه
آبی و تاب سفیدی که گوشه باغ خودنمایی میکرد دید.محو تماشای زیبایی باغ بود که ناگهان یه موجود
دوست داشتنی و نورانی آروم به سمتش اومد و دستش رو گرفت و با مهربونی و لبخند بهش خوشامد
گفت.نمی تونست درست چهره ش رو ببینه ولی همین که دستش رو گرفت تونست با تمام وجود بهش
اعتماد کنه و خودشو به اون بسپره.از کنار اون بودن حس خوبی داشت پس یه لحظه هم شک نکرد.
اون بی مقدمه شروع به صحبت کرد.با صدای قشنگ و آرامش بخشی که داشت گفت و گفت و گفت...
از همه چی... انگار مامور این بود که از دغدغه های ذهن پسرک حرف بزنه و دست ذهنش رو بگیره و
با دنیایی آشنا کنه که براش غریب بود و تا حالا ندیده بود.حالا دیگه بیشتر از قبل باهاش احساس راحتی
میکرد و حرفای اون به دلش می نشست...
می گفت وقتی تونستی آدما رو اونجوری که خودشون هستن دوست داشته باشی نه صرفا به خاطر اینکه
مث تو فکر میکنن، اون موقع س که زندگی برات معنا پیدا می کنه و ارتباط با دیگران برات آسون میشه.
می گفت عشق حقیقی از آن اوست که خلق کرد و بعد از او تنها کسی میتونه عاشق واقعی باشه که با
تمام وجود بندگی کنه و همه آدما تجلی روح او هستن.پس به دنبال عشق واقعی توی کره خاکی نباش که
عشقای زمینی محصول خودخواهی و تنوع طلبی موجود محدودی به اسم آدمیزاده که دوس داره همه چیز
و همه کس رو اونجوری که خودش میخواد و باب میلشه بدست بیاره و باعث بوجود اومدن عشق های
یه طرفه ای بشه که هر روز که میگذره به پرتگاه و سقوط نزدیکتر و با گذشت زمان تبدیل به کینه و
نفرتی ابدی میشه.این دنیای کوچیک ظرفیت عشق رو نداره و انسان محدود به جسم خاکی فقط ادعای
عاشق بودن داره... "عشق تنها در ذات اوست و در زمین هرچه هست، دوست داشتن است جز عشق
مادر به فرزند " . آدما فقط می تونن " دوست بدارند " و درصد کمی از اونا از خودشون میگذرن تا
دوست داشتن رو تجربه کنن.همه به نام عشق شروع می کنن اما وسط راه کم میارن، اونوقته که تنفر
شعله ور میشه.آدمیزاد اینقدر مغروره که حتی مرگ رو اتفاقی می بینه برای دیگران و نه برای خودش...
اینا رو گفت، آروم و بی صدا دست پسرک رو رها کرد و همونطور که اومده بود رفت...
پسرک از خواب پرید و متعجب از این اتفاق به فکر فرو رفت.مات و مبهوت، خیره به یه گوشه زل زده
بود و هنوزم گیج بود.اینقدر سریع اتفاق افتاده بود که خودشم باورش نمیشد.عرق سردی روی پیشونیش
نشسته بود و به حرفایی که از اون صدای قشنگ و مهربون شنیده بود فکر میکرد.میدونست که باید به
تک تک اون حرفا فکر کنه تا شاید بفهمه که حکمت این اتفاق چی بوده. این میون فقط از یه چیز مطمئن
بود، عرق روی پیشونیش رو با دستش پاک کرد و آروم زیر لب گفت: او یک فرشته بود...

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من