.:. Dignity .:.
هیچی نداشت جز شرافت...
یه روز به تنگ اومد، شرافتش که اصل بود رو فروخت و پولدار شد.
حالا همه چیز داشت جز شرافت...
یه روز دلش واسه شرافتش تنگ شد،پشیمون شد،همه چیزش رو فروخت کلی هم قرض کرد و
باهاش کلی شرافت خرید.شرافت یه برج ساز کم توجه، یه دختر ساده سیر از دنیا، یه کارمند
زیر بار قرض و بدهی و ...
حالا هیچی نداشت جز یه مشت شرافت بازار مشترک که هیچکدوم مال خودش نبود...
یه روز از سردی دنیا خسته شد، شرافت ها رو آتیش زد و گرم شد.
حالا دیگه نه پول داشت نه شرافت...
بعدش نوشت:
- آدم از اسب ییفته ولی از اصل نیفته...
از آدمایی که گاهی یادشون میره کی و چی بودن و هستن بدم میاد...
- این روزا همه به هم دروغ میگن.مردم زده شدن از این وضع...
دند همه اونایی که صبح یه روز بهاری خوشی زد زیر دلشون و رفتن یه آری لعنتی انداختن تو
صندوق نرم...خود کرده را تدبیر نیست...
- جالبه انسانیت و شرافت آدما مث شوروی سابق در حال فروپاشیه ولی کک هیشکی نمیگزه...
Any idea is equal to 1 hope to freedom

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من