دلم می خواهد از این ثانیه های سخت بگویم و گله کنم از اینکه چقدر پر درد می گذرند.
دیگر تحمل این همه سکوت را ندارم. نمی دانم چرا گاهی اوقات انقدر حرف زدن مشکل است.
البته بعضی وقت ها سکوت و حتی یک نگاه ساده گویای همه چیز است.اما افسوس از آن زمانی که سکوتت را نفهمند و گوش های چشمشان کر باشد برای شنیدن نگاه هایت...
چشمان من در نگاهت جا مانده...
دوست دارم اشک هایم را پشت این فاصله جا بگذارم.
خسته ام از گفتن این حرف ها و حتی از شنیدنشان از زبان دیگران.
چاره ای نیست اما حقیقت چیز دیگری است...
دوست داشتن در قبیله ی آدمیان سالهاست رنگ و بوی خود را از دست داده...