دیدن او دراماتیک، رفتنش ولی تراژیک بود/ گاه جدی بود و گاه بی خیالی طی میکرد اما؛

زندگی از دید او یک تئاتر کمیک بود/ از بطن یک گذشتۀ خیلی سخت، ورد زبانش حرفهای رکیک بود /

آرزوهایش کودکانه و پاک، قلبش صاف مثل سرامیک بود / با این که کوچۀ دلش خلوت بود، اما

در اتوبان غمش ترافیک بود/ در دوره ای که صمیمیت ها همه قلابی ست، جنس کالای رفاقتش

فابریک بود/ از هفت قلم لوازم آرایش، فقط علاقه اش به ماتیک بود / بی سرزمین بود و رها مثل باد،

حرفهایش صاف و ساده بدون پلی تیک بود / تنهایی اش را فقط با سیگار، ساز و یک فندک و چند

عدد کتاب شریک بود / خواننده فروغی، شاعر شاملو ، نویسنده کافکا، فیلم مورد علاقه اش تایتانیک

بود / با اینکه به وقتش نذرها می کرد، به گمانم اما که او لائیک بود / لیسانس زبان داشت و سه تار

 میزد، با این همه علاقه اش گرافیک بود /  چهار چهار دوی رفتارش پر از تکنیک، اما عاری از هرگونه

تاکتیک بود / با وجود تمام این ها اما ،جادۀ شناختنش هنوز باریک بود / او متعلق به نسلی بود که

 تفریحش درد، تنهایی و بریدن از هرچه دور و نزدیک بود / دلش روشن بود به فرداهای بهتر اما ،

 افسوس که عاقبت خانه اش، یک متر فضای تنگ و تاریک بود...

 

  بداهه / بی تاریخ