.:. به طعم قهوه .:.
بازم همون جای همیشگی و همون میز...
مثل همیشه تو قهوه ترک با شیر و شکر ولی من قهوه خالی، تلخ تلخ...
جرات نگاه کردن به چشمای منو نداری ولی من برای آخرین بار خوب نگاهت می کنم.هردو سردیم
و ساکت ولی خوب میشه هیجان رو توی برق نگاهت دید.
خوب نگاهت می کنم، شاید یه روز حسرت این دقایق و لحظات رو بخورم یا شاید هم مثل هزاران
چیز دیگه تو این دنیا، چشمای وحشی توام اسیر دست فراموشی بشه.
دستات می لرزه، دستام سرده، صدام درنیاد، صدات می لرزه.آروم بهم میگی:
- تو منو فراموش نمی کنی، مگه نه؟
و من که خوب متوجه این تعارف مصنوعی شدم آروم میگم:
-آره عزیزم، هیچوقت فراموشت نمی کنم.
گرچه هردومون می دونیم این راهی که توش قدم گذاشتی راهی به جز فراموشی برای هیچکدوم
باقی نمی ذاره.
- به خدا خیلی زود این پنج سال تموم میشه و برمی گردم بازم پیشت یا اگه نشد...
- اگه نشد چی؟
-هیچی ولش کن...
- نگو بگو اگه نشد...چی؟میخوام بدونم
- خب اگه نشد تو میای پیش من...
- هههه...
خوب نگاهت می کنم.سرتو پایین میندازی و نگاهت رو ازم می دزدی، انگاز که از حرفت پشیمون شده
باشی ولی نمی دونی که من خیلی وقته تصمیم خودمو گرفتم و نمی خوام با خودخواهی مانع
رسیدن تو به آرزوهات بشم. خوب می دونم که نباید جلوی رقم خوردن این سرنوشت رو بگیرم...
-حق با توئه، بالاخره یه جوری میشه هرچی خدا بخواد تو فعلا به من فکر نکن...
چشمات برق میزنه
- یعنی قبول کردی؟
- آره چرا که نه، حالا تا اون موقع
-وای خیلی خوشحالم، ممنونم ازت
- کی پرواز داری؟
- پس فردا ۵ صبح
- دلم برات تنگ میشه
-منم همینطور ولی...
بازم حرفتو نصفه نیمه رها می کنی ولی من به روم نمیارم
ایندفعه من سرمو پایین میندازم که نکنه غم تو چشمام این دم آخری کار دستم بده.تو اینو خوب
می فهمی مثل همیشه، مثل الان ولی به روت نمیاری، شایدم دیگه برات مهم نیست.
فنجون رو دستم می گیرم و با یه حرکت قهوه رو سر می کشم، دهنم تلخ میشه ولی من این تلخی
رو دوس دارم...
-خب دیگه من باید برم کلی کار دارم، ببخشید...
-خواهش می کنم، مواظب خودت باش
-حالا باز می بینمت
-باشه زنگ بزن
-خداحافظ
-به سلامت...
تو میری...
دور و دورتر میشی و من همچنان رفتنت رو تماشا می کنم.
-آقا، لطفا یه قهوه ترک
-با شیر؟
-نه تلخ می خورم...
حالا من موندم و میز همیشگی و یه مشت خاطره که باید فراموش بشه، چاره ای نیست.
گوشیمو برمیدارم خاموش می کنم با یه حرکت سریع قابشو باز می کنم و سیمکارتو درمیارم و
میشکونم میندازم توی سطل زباله کنار پام و گوشی رو با باتری پرت می کنم توی کیف.
از توی کیف روزنامه رو در میارم و یه راست میرم سراغ نیازمندی ها...
فروش فوری: مرسدس کلاس ای ، سان روف، اتومات، فول...
...
بی ام دبلیو سال،فول آپشن فروش فوری...
آهان فکر می کنم این خوبه، دورش خط می کشم.باید باهاش تماس بگیرم.
...
خیلی وقته که رفتی، قهوه من هم تموم شده و چنتا آگهی هم پیدا کردم
تو معلوم نیست الان کجا با کی دست تو دستی، توی ماشین کی نشستی یا توی کدوم پارتی
مست مست بغل کی میرقصی، ممکنه هرجای این شهر باشی...
هرجا هستی مهم نیست، مهم هم نیست که تو دلت داری به من می خندی...
و من به لذت رانندگی با ماشین آخرین سیستمی که با پول بابات قراره بخرم فکر می کنم...

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من