.:. دختر کبریت فروش .:.
دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود!
پرسیدم پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد، گونه هایش آتش بود
گفتم میخواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم
دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید...
گفت: کبریت هایم را نخریدند، مدت هاست تن می فروشم، میخری...؟

+ نوشته شده در ساعت توسط $hakhenoo$
|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من