در چارراه ها خبری نیست:
یک عده می روند
یک عده خسته باز می آیند
و انسان-که کهنه رند خدایی ست بی گمان-
بی شوق و بی امید
برای دو قرص ِ نان
کاپوت می فروشد
در معبر ِ زمان.
در کوچه
پشت ِ قوطی ِ سیگار
شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:
«-انسان، خداست.
حرف ِ من این است.
گر کفر یا حقیقت ِ محض است این سخن،
انسان خداست.
آری. این است حرف ِ من!
از بوق ِ یک دوچرخه سوار ِ الاغ ِ پست
شاعر ز جای جَست و ...
مدادش، نوک اش شکست!
(احمد شاملو)

بعدش نوشت:
+ من درد مشترکم مرا فریاد کن...