.:. paranoia .:.
وقتی سرنوشت اینه که این بشه، وقتی دست تقدیر طوری رقم میخوره که چاره ای جز این
نداری، وقتی نگاه سرد و ساکتت خیره میمونه به یه دنیای پر از دو رنگی و ریا...
من به تکاپوی اون دنیای شلوغ فکر می کنم و دست بسته اسیر یه حقیقت تلخم...
دچار یه نوع پارادوکس و دوگانگی شدم و قدرت تشخیص خوب و بد رو از دست دادم
پر از حس تردیدم، حس سرمازدگی، انجماد ذهن...
ناگفته هامو یادم نیست، با آلزایمر دست به یقه ام
امروز منم و استعدادی که کم کم پکید
نمی ذارم اینجور بمونه، من این کهنه حریفو شکستش میدم، حتی...
حتی اگه مجبور بشم خیلی چیزارو پای میز قمار این دنیا بذارم، نمی ذارم نه نمی ذارم...
بعدش نوشت:
+ کولا سرد ، کافی میکس داغ...! طبعم میگه اسگول کردی مارو؟!
+ یار نارنجی جونوم بذار بنویسم پارازیت نیا...
+ پارازیت... هههه ششششت...
+ جفت شیش آوردی، شیش درو بستی به خیالت بردی! زرشک... تاس با ماس...!
+ سردم میشه میام اینجا خیلی یخ زده شده...
+ ...
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من