از کنار لحظه ها میگذرم ساده و به ظاهر آرام، اما درونم غوغاییست، چه کسی میداند؟

قدم هایم لرزان، اندوه فردا پاپوش لحظه های زرد پاییزی ام، چشمانم خیس از غم دنیای هزار رنگ

 و بغض گلویم طناب اعدام آرزوهای بر باد رفته و بداقبالی های سریالی...

همرنگ پاییزم...

زرد و گاهی نارنجی، هم بغض برگهای خسته و رنجور، هم نوای قاصدکهای تنها و صبور...

بر فراز غم های گذشته و فردا ایستاده ام و با خوش خیالی پهنۀ امید را می نگرم،

غم و امید چون شب و روز بر سرزمین دل و روحم حکمفرمایی می کند.

سرد و ساکت ایستاده ام هنوز...

با یه حس عجیب به معبودم پناه می برم، صدایش میزنم، بغضم بی اراده می شکند، بارانی میشوم...

سر بر سجده، دستها رو به آسمان و زیر لب نجوای نیایش...

لحظه ای بعد...

آرامش است و آرامش...

براستی که: الا بذکر الله تطمئن القلوب...

  بعدش نوشت:

 + تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم، باز نه زخم های من خوب میشود نه زخم های تو...

 + نمیدونم چی بگم، همیشه دنبال یه فرصت بودم که پیدات کنم و بهت نزدیک بشم

   ازت خجالت می کشیدم اما حالا حضورتو هرلحظه کنارم احساس میکنم

   فقط میتونم بگم در مقابل این همه لطف و عظمت تو، شرمنده ام...

 + ...