.:. تن سپرده .:.
فریادهای آن زن، خنده تلخی که بر لب داشت...
خندیدن بر دروغ بزرگی که شنیده بود و واقعیتی که از روز هم روشنتر بود...
انسانیت بر باد رفته...
شرافت از دست رفته...
نگاه های یخ زده از پشت قاب عینک بی تفاوتی...
كسي حرفهاي تلخ را نمي فهمد اگر مفهوم آن نگاه را ندانسته باشد...
چه کسی جز خود او مقصر است؟
پیوسته این را از خود می پرسید...
خیلی وقت است که...
او یک ف.ا.ح.ش.ه شده بود...
+ نوشته شده در ساعت توسط $hakhenoo$
|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من