دیر بجنبی گرفتار شدی، گرفتار عقاید و احساساتی که متعلق به تو نیست و ولی سعی میکنی

کورکورانه ازش تبعیت کنی.سر تا پا شعار بودی روزی که اومدی و حالا ذهنت خالی از هر حرف و

شعارهای رنگارنگه.درسته، تو زنده ای ولی هنوزم که هنوزه گردی از دیروز لابه لای چشمات نشسته.

این چشما با آدم حرف میزنه و آدمو میبره به روزایی که از ته دل بی غم و غصه این روزگار میخندیدی.

آره چشماتو مبیستی و تمام اتمسفر پر میشد از صدای قهقهه ت.تو عوض شدی، معصومیت تو

چشات دیگه حناش رنگی نداره ولی هنوزم پشت نگاهت یه دنیا صداقته که نمیتونی از دستش بدی.

سعی نکن اونی باشی که نیستی و نمیتونی فقط تظاهر کن به دیگری بودن چون اگر هم بخوای

دیگه برات مهم نیست.چشماتو ببند و ذهنت رو بسپار به قلم و کاغذ و فقط بنویس...بنویس و بازهم

بنویس... تو شاهکارایی از هرز نویسی داری که میتونه مث بمب صدا کنه.کسی چه میدونه شاید

پدر نثر جدید ادبیات تو باشی...ولی کمتر کسی با این طرز نوشته ها ارتباط برقرار میکنه اما اصلا

مهم نیست.مهم اینه که دستات هنوز عادت به نوشتن داره و فکرت اینقد بلند پروازه که میتونه یه

آسمون ستاره بریزه لای دفتر تنهایی هات...

   بعدش نوشت:

 - چرا خوندی؟مگه نگفتم شخصیه؟ ای فضول

 - یکشیه هنوتیمن همهفب هک ملد زا یچ هتفرگ...

 - مای مایند ایز بیزی بات نو ریسپانس ۲ کامپوز...

 - کیییییییییه؟؟؟چییییییییییییه؟؟؟