دقت کردی وقتی یه مدت میری یه جایی دلت واسه چیزایی که بهشون وابستگی و تعلق خاطر

داری تنگ میشه؟الان من همین حسو نسبت به اینجا دارم.دلم تنگ بود برای نوشتن ...

این مدت خیلی فکر کردم، خیلی چیزا دستگیرم شد و خیلی چیزا برای نوشتن تو ذهنم اومد و رفت

و حالا پر شدم از یه دنیا صحبت،تا حدودی خلاص شدم از بند تکرار و یکنواختی. اینا همش مدیون

پدیده ای به اسم سفره که هیچوقت تا حالا اینقدر به معجزه ش ایمان نداشتم ولی الان بعد از

بیست و اندی سال کم کم مسائلی رو تجربه میکنم که خیلی توی زندگی شخصیم تاثیر گذاشته

و احساس میکنم از این به بعد میذاره.حس یه جور پوست اندازی دارم، آره این بهترین تعریفه برای

حس و حال الانم.حالا آرومم و دوس ندارم این آرامشو با هیچی تو این دنیا عوض کنم...

  بعدش نوشت:

-  بگو وقتی تو نباشی من کجای روزگارم         بگو بار گریه هامو روی دوش کی بذارم

- زندگی میتونست خیلی راحت بهتر از اینی باشه که هست، شکوه ای ندارم که خوب میدونم به

 همون راحتی میتونست از این بدتر باشه...

- جمله بالا یهو از لا به لای دکمه های کیبورد و البته قبلش از فکرم متولد شد...

- یه دنیا حرف دارم ولی...

- امیدوارم...

- ...