|
1 اَه. بازم صبح شد. باز هم یک صبح دیگه. مثل روزای دیگه. حالم بده،خیلی بد. آره تو این وضعیت بهترین کار اینه که برم پیش دُکتر. نه بابا این دکترا هم که فقط آدمو سرکیسه می کنن و جواب درست و حسابی هم که نمی دن. کره خر حتما دوباره می گه حساسیت داری. مثل آخرین بار، نه اصلا مثل همیشه. نه نمی رم پیش اون دیوونه، می خواد یه آمپول بتامتازون بهم بزنه دیگه. اصلا بی خیال بهتره یه چیزی تو این شیکم بریزم و برم یه چرخی بزنم ببینم هنوزم زنده هستن... 2 وای امروز چه خبره تو این جهنم. هوا چرا آبی شده. درختارو ببین، سبزن! آخه مگه درختم سبز میشهِ؟ همچین بگی نگی حالم یه کم بهتر شد. وای آخه مگه ممکنه؟ مگه میشه؟ حتی یه دونه هم نیست! حتی صداشونم نمیاد! دیگه از اون موجودات بی موی کریه خبری نیست. خبری از دروغ، از روزمرگی، نه نیست! انگار این موجودات چسبناکِ بدبو که نباشن، همه چیز درسته. همه چیز سر جاشه. ببین دیگه نیستن که سر همه چیز با هم جر و بحث کنن، سر همه چیز. دیگه صدای فحش نمی آد. دیگه کسی نیست که این قدر غرق در خودش باشه که معجزه یک دونه برف روی یک گل وحشی رو نفهمه. کسی که درک نکنه صدای آواز مورچه ها و ناله درختان رو. کسی که لمس نکنه نسیم صبح رو. کسی که نبینه لبخند آقای خدا رو. دیگه حتی پسر همسایه با زن طبقه بالایی یواشکی نمیرن و بیان. شهردار برای سرپوش گذاشتن رو پوسیدگی خودش، به بهانه پوسیدگیِ درختا اونارو قطع نمی کنه. از جنگ هم خبری نیست.آره دیگه می تونم فریاد بکشم: آدمی نیست، آدمی نیست، آدمی نیست... دوست دارم هی بچرخم و داد بزنم... خدا جون دیگه حساسیت ندارم. حالا می فهمم که به چی حساسیت داشتم؛ به آدما ای بی مصرفا! ای حروم زاده ها! 3 اَه. بازم صبح شد و یه روز دیگه...نه! نه! نه! من کجام؟ من تو بیمارستان چی کار می کنم؟ از جونم چی می خواین؟ -دکتر: پرستار حساسیت داره، خیلی شدیده. دو برابر مقدار همیشگی بهش بتامتازون بزنین...
به صليب صدا مصلوبم ای دوست شرف نفس من اگه شد قفس من وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن وقتي حتي توی خلوت فكر آزادي قفس بود به گناه صدا با جرم گفتن شرف نفس من اگه شد قفس من توي شبهاي سكوت فرياد من بود از غروب هراس تا صبح موعـــود در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم از كسي كه مثل بختك تو شبهام انداخته سايه
آدم جالبی بود، با طرز فکری جالب تر از خودش.می گفت هیچ کار مهمی توی این دنیا ارزش بیشتر از یه ساعت وقت گذاشتن نداره.می گفت لازم نیس وقتی دلت گرفته و حوصله هیچی و هیچ کس رو نداری و خلاصه حسابی از دست همه چی شاکی هستی و توی دلت به زمین و زمون فحش میدی، طوری رفتار کنی که همه بفهمن مث شوروی سابق در حال فروپاشی هستی!حتی توی این شرایط هم باس به خودت مسلط باشی و بعد ها می فهمی چی گفتم و چی شنیدی.راستش من که سر در نیاوردم چی میگه ولی به نظرم پر بیراهم نمی گفت، به هر حال ترجیح دادم قضاوت رو بذارم واسه بعد از شنیدن حرفاش.با همۀ جدیّتش، رگه هایی از یه طنز تلخ ته حرفاش خودنمایی میکرد، معلوم بود زیاد سرش به سنگ خورده و حسابی با تجربه س.بهش می گفتم با همه فرق داری ولی خودش اینجور فکر نمی کرد و میگفت منم یکی مث بقیه هستم وبه این حرفش معلوم بود خیلی اعتقاد داره چون با همۀ ذکاوتش برق چشماشو حین گفتن این جمله نتونست مخفی کنه.معلوم بود وقتی حرفی میزنه که کاملا بهش اعتقاد داشته باشه و اینجور مواقع چشماش برق میزد.می گفت توی دنیایی که واسه یه لقمه نون مجبوری از صبح تا شوم سگدو بزنی و با هزار کس و ناکس کله بری و چشماتو روی خیلی از حقایق مجبور شی ببندیو و ناخواسته خیلی جاها حق رو ناحق کنی، دیگه جایی واسه عشقو عاشقی و رمانتیک بازی نمی مونه، عشق واسه بچه سرمایه دارای بی عار و بی درده که سرشون تا خرخره توی جیب باباجونشونه.توی مملکتی که هیچی سر جاش نیس و هر روز یه خبر جدید تن مردم بدبختشو می لرزونه، آدم یا باید خیلی بی خیال باشه که لاو بترکونه یا همون مرفه بی درد. توی چند قدمی مون دارن یارانه هارو کشکی کشکی "هدفبند" می کنن بی کارشناسی و فکر می کنن اینجام چین و ژاپنه که همچین مطمئن حرف می زنن.فرقی نداره بازم آخرش این مردم بدبختن که ضرر می کنن و اون مرفه بی درده بازم عین خیالش نیس.اونوقت تو این بلبشو جوون ما میره وبلاگ می زنه و شعر عشقولانه از خودش در می کنه! کلۀ جوونای مارو عین کبک به زور زیر برف کردن و همه رو انگار یه جورایی هیپنوتیزم کردن.این بار چشماش برق معنی داری زد که وقتی بیشتر پیله کردم فهمیدم اونم عاشق بوده و یه جورایی هنوزم هست ولی آرمانش عوض شده.می گفت همه چی باهم قاطی شده.نه که عشق چیز بدی باشه ولی عشقی که نتونی از پسش به رستگاری برسی فایده نداره، هر آدمی فقط یه بار عشق زمینی رو تجربه می کنه و بقیه ش به جرات میشه گفت هوسه.مشکل ما اینه که عشق و هوس باهم قاطی شده، جوری که هیشکی نمی تونه از هم سواشون کنه.کم کم به حرفاش و به آرمانش مطئن شدم ولی بازم قضاوت نکردم، گذاشتم حقایق بیشتری رو برام رو کنه.با غمی که تو عمق چشماش بود ولی بازم دست از شوخی و بذله گویی برنمی داشت و با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد بیشتر اعتمادتو نسبت به خودش جلب میکرد.حتی تجربۀ یه مدت افسردگی رو هم داشت.اون روزا کارش شده بود خوابیدن و فقط خوابیدن چون از بیداری بیزار شده بود.تمام شب و اکثر ساعات روز رو توی خواب بود.حتی خاطرات خیلی جالبی از خوابایی که دیده بود تعریف میکرد.یه مدت هم خواب و بیداریشو باهم قاطی کرده بود.نمی دونست چیزایی که می بینه و میشنوه توی خواب و رویاس یا توی بیداریه.واسه همین اون مدت به هیچ چیز و هیچ حرفی اعتماد نداشت.تو این شرایط فقط سعی میکرد مواقعی که مطمئنه بیداره، بنویسه.بنویسه از چیزایی که دیده یا شنیده و اتفاقایی که تو خواب و بیداری براش افتاده.می گفت وقت تلف کردنم عالمی داره، بیهوده طی کردنم یه تجربه س که اونم به نوبۀ خودش با ارزشه.می فهمی؟ باس با تمام وجودت درکش کنی تا بفهمی چی میگم.توی همچین شرایطی از نشونه های زنده بودن اینه که هنوزم کلیه هات خوب کار می کنه و احساس می کنی جیش داری، پس زنده ای!با همۀ این تفاصیل بعد یه مدت اگه افسردگی از نوع ماژورش به تورت نخورده باشه البته، یه چیزی توی اعماق وجودت وول می خوره و وادارت می کنه به عوض کردن شرایط. به این میگن حس فرار از بیهوده زیستن که اگه این حسو داشته باشی تا حدودی می تونی به خودت افتخار کنی اگه نه که بازم وقت تلف می کنی تا شاید معجزه ای چیزی فرتی برات از طاق بیفته خوب بشی.به هرحال اینجوریاس که تو خوب میشی و برمی گردی به اوضاع عادی و از خاکی میندازی تو جاده اصلی.ولی از اینکه یه تجربۀ جدید رو از سر گذروندی به هیچ وجه ناراحت نیستی که اگه ناراحت باشی نفهمیدی چی بوده و چی شده.وقتی با تمام وجودت بدبینی رو حس می کنی و سرتا پاتو حس بی اعتمادی پر میکنه،اینجور مواقع می تونی به آخرین مولکول آب ته لیوانت هم دل خوش کنی، به این میگن دیدن نیمۀ پر لیبان!!! پس به کمک همون یه مولکول به ظاهر ناچیز و کوشولو از شر بدبینی و بی اعتمادی نجات پیدا می کنی و دوباره زندگی شیرین میشود.اینجور موقعاس که می تونی بری جلوی آینه تو چشمای خودت زل بزنی و بگی پرررررررویی بابا !!! یه روز صبح پامیشی می بینی که هوا خوب نیس.اینو از سکوت گنجیشکای کوفتی سر درختای توی خیابون می فهمی که هر روز مشکلاتشون رو بلند بلند جیکس جیکس می کنن تو مغز آدما و وادارت می کنن خواب خوشتو بی خیال بشی و یه سوت دستت بگیری و داور دعواشون بشی!به هر حال امروز که نیستشون، شاید گنجیشکام سر عقل اومدن و تصمیم گرفتن مث نهنگا دسته جمعی خودکشی کنن واسه همین طی یه عملیات شهادت طلبانه خودشونو انداختن جلوی گربه های چرکولک کوچه خیابون بلکه هم اونا به نوایی برسن هم خودشون از این زندگی کوفتی زیگیل راحت بشن!شایدم میخوان حال تورو بگیرن و غافلگیرت کنن.نه فکر نمی کنم عقلشون به این کارا قد بده.حالا اگه گربه ها سر عقل اوموده باشن چی؟! اونوقت گنجیشکا چه خاکی تو سرشون کنن؟یعنی دایناسورا هم یه روز سر عقل اومدن که نسل خودشونو منقرض کردن؟کسی چه می دونه؟؟شایدم همه ش یه توهمه و همه چی مث قبله ولی تو دیگه عادت کردی. به هر حال احتمالا" فردا هوا خوبه و گنجیشکا بازم رو اعصابت رنده میرن، این بار به کمک گربه ها شاید! اینجوریا میشه که یوهویی میفتی توی یه سیکل تناوبی و هر روزت رنگ تکرار میگیره و تو هم با پرررویی به تکرار عادت می کنی.حالا امکان داره توهم یه روز سر عقل بیای! اونوقته که ابر و باد و مه و خورشید و شترمرغ ایستاده واسه ت دست می زنن و یه صدا تشویقت می کنن.بگذریم... حالا وقته قضاوته.آدمی با این روحیات و این فکر خلاق رو من که دوس دارم، تورو نمی دونم.این آدم میتونه هرکسی باشه، خوب به دورو برت نیگا کن.همه آدما اون چیزی نیستن که نشون میدن.پس میون این همه جونور می تونی با خیال راحت به همچین آدمی با همۀ خصوصیات و روحیاتش اعتماد کنی. شاید اون خود من باشم که توی یکی از خوابام باهاش آشنا شدم...پررررررررررویی بابا !!
سکانس اول: واقعیت تنهاتر از همیشه، غمگین تر از گذشته، فارغ از هیاهوی دنیای پشت پنجرۀ روبروش با حسی توأم با دلتنگی می نوشت.نمی دونست چی ولی فقط می نوشت تا آروم بشه.خسته بود و پریشون و نا امید و دلگیر و می ترسید.از زندگی کردن می ترسید، از اینکه هر روز یه غصه جدید به غصه هاش اضافه می شد احساس بدی بهش دست می داد.واسه همین دیگه مثل سابق از هیجان لذت نمی برد چون زندگی آنچنان استرسی بهش وارد می کرد که دیگه تحمل هیچ هیجانی رو نداشت.از گلایه کردن لذت نمی برد ولی حس میکرد باید با یکی حرف بزنه اما چون تنها بود فقط می نوشت.دلگیر بود از همه چی، از همه کس، حتی از خودش.توی افکارش همه چی بود، تقریبا به همه چی با همه جزئیات فکر می کرد.نمی دونست چرا خسته س چرا دلگیره چرا هیشکی رو نداره تا دنیای یه نفره شو باهاش قسمت کنه.ولی یه چیزیو خوب می دونست. می دونست تلخی این حقیقت تا آخر عمر باهاشه، تا ابد... سکانس دوم: توهم آرامش بعد از طوفان این بار جاشو باهم عوض کرده بود، شده بود طوفان بعد از آرامش.مهم نبود عادت داشت.نه که مهم نبود نه ولی براش تکراری شده بود.مثل روز براش روشن بود آخر شب سیه سپید است، نیست بلکه آخرش بازم سیه می مونه.غر می شنید ولی هیچی نمی گفت گوشش پر بود از صدای کج فهمی. درست سر بزنگاه حال گیری و ضد حال انگار یه جورایی از پیش تعیین شده بود.باید قدر زندگی رو بدونی، باید صبور باشی، باید امیدوار باشی، باید بجنگی، باید به تلخی زندگی زبون درازی کنی و شکلک دربیاری و شیشکی بکشی که... بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه...... بذار تو خودم باشم بذار تنها باشم بذار مهرۀ سوختۀ شطرنجی باشم که همه چیش از اول تعیین شده بوده... آآآآآآه، پرم از فریاد، پرم از حس پرواز، افسوس که گلویم گرفته، افسوس که بال پروازم را شکسته اند... سکانس سوم: تردید امروز بازم توی دوراهی موندی.نمی دونی باید بی خیالی طی کنی یا نه جدی بگیری و حرص بخوری و با سیلی صورت تنهایی هاتو سیر کنی.امروز تو بازم توی رودربایستی با خودت موندی که چیکار کنی.امروز یه درس خوب از یه غریبه یاد گرفتی که هیچ موقع فراموشت نمی شه.تو تا آخرین قطرۀ خونت، تا لحظه ای که محکوم به بودنی باید به زمان اعتماد کنی.صبر کنی و صبر و بازم صبر.شاید بتونی جواب خیلی از مجهولات ذهنت رو بگیری و بفهمی زندگی نه آنقدر تلخ است که می نماید و نه آنقدر شیرین که می پنداری. نباید تردید به دلت راه بدی، باید بدونی انسانیت اونه که تو با تمام قدرت به هدفت برسی و تو این راه اول از قید خودت رها شی اونوقته که می تونی به ایده آل هات برسی.تغییر کن، آروم ولی هدفمند...
امروز کلاس نقاشیه. منم مثل همیشه دفتر نقاشیمو بیرون می آرم، بعدش جعبه مداد رنگی و بعدش پاک کن. نه! پاک کن رو می ذارم توی جیبم. یه دوستی دارم که خیلی پیره، اون می گه، تو زندگی چیزای زیادی هست که باید پاک بشه، پاک کن رو نگه می دارم برای اون موقع. دفترم پر از نقاشی های رنگارنگه. دفتر نقاشیمو ورق می زنم تا یه صفحه ی سفید پیدا کنم. همین طور که دارم یواشکی، طوری که معلم نبینه می خندم، چشمامو می بندم و اولین چیزی که می آد تو ذهنم رو برای موضوع انتخاب می کنم. توی جعبه ی مداد رنگی دنبالِ آخرین رنگ می رم. مداد سیاهم رو بر می دارم و شروع می کنم به کشیدن. مثل آدمی که از قطحی جون سالم به دَر برده و چشمش به غذا اُفتاده، با ولع خاصی شروع می کنم به سیاه کردن کاغذ، اول از یه گوشه شروع می کنم و بعدش دیوانه وار بقیه ی صفحه. چند دقیقه بعد تمام صفحه رو سیاه کردم. سیاهِ سیاه مثل پرهای کلاغ! هنوز لبخندم رو روی لبام حس می کنم. برای چند دقیقه به تصویر سیاه روبه روم خیره می شم و تو ذهنم ازش عکس می گیرم. حالا وقت کشیدن قسمت دوم نقاشیه. پاک کن رو از جیبِ راستم بیرون می آرم و در حالی که چشمام رو بستم، شروع به پاک کردن صفحه ی سیاه می کنم. بدون این که حتی بخوام یواشکی از لایِ چشمام نگاه کنم، سعی می کنم که تمام صفحه رو پاک کنم. می تونم لحظه به لحظه حس کنم که صفحه داره پاک می شه، هر چی بیشتر پاک می کنم، تصویر عکسِ خیالی ای که توی ذهنم گرفتم کم رنک تر می شه، تا جایی که تقریباً محو می شه. حالا وقت پرده برداری از اثر هنریِ منه. بدون این که تا سه بشمرم، با یه حرکت ناگهانی پلک هام رو از هم دور می کنم. اِنقدر از نتیجه ی کارم خوشحالم که یادم می ره توی کلاس هستم و فریاد می زنم و به هوا می پرم. همه برمی گردن به سمتِ من. وقتی هجوم نگاه های سرد و خشنِ بیگانه رو روی احساساتِ کودکانه ام حس می کنم، به آرومی سرمو پایین می اندازم و سر جام می شینم. معلم می آد بالای سرم تا نقاشیم رو ببینه. با دیدنِ یه صفحه سفید که فقط بعضی جاهاش-که از دستم در رفته- کمی خاکستری شده، عینکش رو روی صورتِ پر از چین و چروکش جا به جا می کنه و بدون اینکه عضله ای در اون صورتِ حجاری شده تکون بخوره؛ خودکار قرمزش رو از جیبِ کتش بیرون می آره و در پایین ترین جای صفحه، می نویسه: - صفر-. من همیشه از تقابلِ رنگ ها، به خصوص رنگ قرمز و سفید- بدون این که کسی بفهمه- می ترسیدم. زنگ مدرسه می خوره. دوستام به خاطرِ کشیدن یه خونه توی یه دشت، یا یه ماشین، یا یه کوه با چند تا پرنده، بیست گرفتن و من صفر. من امروز یه صفر گرفتم، ولی احتمالاً معلم نفهمید که من همه سیاهی های دنیارو یه جا جمع کردم و بعد پاکشون کردم. اون احتمالاً نفهمید که من بزرگترین جنگِ تاریخ رو کشیدم و خودم به تنهایی از وقوعش جلوگیری کردم. اون احتمالاً نفهمید که من قلب یه آدمِ بد رو کشیدم و بعد سفیدش کردم. اشکالی نداره که کسی درک نکرد، خودم که می دونم، من امروز سرِ کلاسِ نقاشی دنیا رو از سقوط نجات دادم...
I'm Standing on a bridge Won't someone please take me home روی پل ایستاده ام من با تو هستم...
ترس، نابودگر عشق... کنار خیابون ایستاده بود بقیه داستان در ادامه مطلب...
|
About![]()
زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ARCHIVESآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 FRIENDS
FreeCod Fall Hafez |